مسافرتی در هند 1

صبح حدود ساعت ٨.۵ بود که از تهران به بمبئی رسیدیم وقتی به فضای باز رسیدیم نسیم گرمی نشان از حرارت  دیر آشنای هند داشت. محمد از قبل با یک راننده از پونا هماهنگ کرده بود که بیاد دنبال ما که بعد از گشت در شهر شلوغ بمبئی به پونا بریم راننده کمی دیر اومد و ما به زحمت با اونهمه وسایل تو ماشین جا شدیم کمی که راه رفت گفت قرار نیست که شهر رو به ما نشون بده و مستقیم میریم پونا محمد با آژانس مربوطه تو پونا تماس گرفت و پس مدتی کلانجار قرار شد ماشین رو عوض کنیم آخه حیف بود بمبئی رو نبینیم. خلاصه جلوی لیلا هتل نگه داشت تا ماشین رو عوض کنیم ما هم تو لابی هتل یه چای و کیک و استراحتی کردیم و از محیط زیبای هتل لذت بردیم در حال لمیدن بودیم که ملیحه گفت دستشویی دارم رفتیم با هم دستشویی متاسفانه دستشوییش شلنگ آب نداشت فقط دستمال داشت ملیحه گفت اینجوری که پاک نمی شیم همه وجودمون نجس می شه از مسئول توالت درخواست چیزی برای آب ریختن کردیم اونهم یه ماگ به ما داد و منو ملیحه به نوبت برای هم اب می بردیم دستشویی کلی اسباب خنده شده بود بعد از مدتی موقع نماز ظهر بود ملیحه باز هم نیاز به دستشویی داشت و چون در آن لحظه مسئول توالت در محل حضور نداشت ما هم در به در دنبال وسیله ای برای طهارت بودیم البته برای ملیحه به مطهرات می اندیشیدیم به ملیحه گفتم سنگ هم از مطهرات است ... و کلی مصادیق خنده دار که نمی توانید تصور کنید ملیحه به امیر غر می زد که اگه آب پاشی که اورده بودند رو تو ساک دم دستی می ذاشت الان اینقدر مکافات نداشتند . خلاصه پیشنهاد می کنم در چنین مواقعی یه نایلون پلاستیکی به همراه داشته باشید خیلی خوب جواب می دهد توش آب میریزی و یه گوشه اش رو هم سوراخ می کنی بهد با فشار آب را از سوراخ به سطح بدن می رسانید! این قسمت زیاد توالتی شد این ماجرا در سفر همیشه همراه ما بود چون این مشکل در جاهای دیگر هم محتمل بود در اولین فرصت آب پاش کوچک مادرشوهر ملیحه که زرد رنگ هم بود از ساک اصلی خارج و به جمع صمیمی ۵ نفره ما اضافه شد ملیحه دختر شیطون و بامزه ایه اصلن بهش نمیاد که پزشک باشه. عادتهای عجیب و نامتعارفی هم داره مثلاً اسم شوهرشو هر دفعه یه چیز صدا می کنه یه روز می گه منصور یه روز منوچهر و یه روز مهناز بیچاره امیر به همشون جواب می ده یه روز امیر مهناز شده بود ملیحه می خواست بره دستشویی به امیر گفت اون مهناز زرده رو بده و امیر هم بیدرنگ آفتابه موسوم را داد از اون به بعد اسم آفتابه شد مهناز زرده!

داشتم از بمبئی می گفتم بله دوستان از اونجایی که من تو ماشین حالم بد می شه و اصطلاحاً موشن سیکینگ دارم اصلن چیزی از بمبئی این کلان کلان کلان شهر ندیدم همش حالم بد بود و هیچکدوم از اماکن تاریخی بمبئی رو ندیدم حتی گیت آو ایندیا رو!

این شهر به حدی بزرگ و پرجمعیت بود که تمومی نداشت می گن ٣۵ میلیون نفر جمعیت داره تقریباً نصف جمعیت ایران تو این شهرند تازه تو حومه اش هم نزدیک ١٨ میلیون نفر ساکنند!

خلاصه برای اینکه به شب برنخوریم و بتونیم راحت تو پونا هتل گیر بیاریم تصمیم گرفتیم سریعتر به طرف پونا حرکت کنیم اما مگه این شهر تمومی داشت حداقل چهار ساعت طول کشید تا از شهر خارج بشیم شاید هم بیشتر تازه نه از این سر شهر به اون سر شهر از وسط شهر به کنار شهر خلاصه به شب برخوردیم و ساعت از نیمه شب گذشته بود که به پونا رسیدیم. تو شب تقریبن چیزی از شهر معلوم نبود فقط هوای خنک و دلنواز شهر کلی ذوق مرگم کرده بود. محمد یه هتل سراغ داشت نزدیک مرکز اوشو در واقع بهترین هتل شهر جاتون خالی من که فقط به خواب فکر می کردم و از تشریفات قبل از ورود به هتل خسته بودم یه ضرب رفتم تو رخت خواب تا صبح.

صبح چشمامو که باز کردیم با یکی از دل انگیزترین مناظر عمرم روبرو شدم فضای سبز  بسیار زیبای حیاط هتل آدمو وسوسه می کرد که با سر از تراس شیرجه بره تو چمنا!  

پس از صرف صبحانه رفتم گردش در شهر پاهام خیلی ورم کرده بود دیگه کفشم تو پام نمی رفت رفتیم یه مال خیلی خوب به نام لایف استایل و به بهونه اینکه لباس مناسب سفر همراه نداریم برای یه عمرمون خرید کردیم الهی بمیرم برای بچه چیز مناسبی برای اون تو این پاساژ پیدا نشد البته علیراد مقدار زیادی لباس مناسب سفر داشت فقط یه کفش تابستونی می خواست که براش خریدیم خلاصه تو چهر روزی که تو پونا بودیم عمده اش به گشتن در پاساژهای مختلف گذشت ناهارها و شامهای مک دونالد و کی اف سی هم خالی از لطف نبود بویژه برای علیراد یه شب هم رفتیم شام تو مرکز اوشو خوردیم . خیلی جالبه همه توریستها می آن پونا برای مرکز اوشو ما فقط برای شام رفتیم اونجا هر روز از پنجره هتل نمایش موزون اونا رو تماشا می کردیم

/ 1 نظر / 15 بازدید
مهربان

خوش به حالتون....منم دلم گشت و گذار خواست!