چند مطلب

اینقده تنبلم من تو نوشتن که همه اندیشه هام بیات می شن

اما برای اینکه بالاخره بمونن می نویسمشون

اول: شبی که تیم فوتبال ١٧- سال سویس در جام جهانی اول شد من یه مهمون سویسی داشتم به اسم ادریان

بابای ادریان حدود ۴٠-۵٠ سال پیش به مدت ١٠ سال در ایران زندگی کرده بود چون بابا بزرگش مربی یه تیم ملی ورزشی ایران بود الان یادم نمیاد چه تیمی بود فکر کنم بسکتبال بود! دلیلش هم اینه که صحبتهامون خیلی ورزشی بود در هم و برهم از تنیس گرفته که قهرمانش سویسیه تا فوتبال و بسکتبال که ورزش مورد علاقه ادریان بود و ورزشهای رینگی و رزمی و ...

وقتی به من گفت می تونست به جای نیجریه تیم ایران در مقابل ما قرار بگیره کلی بغض کردم و خودش در ادامه بدون اینکه من حرفی بزنم انگار که خونده باشه از ذهنم گفت چرا که نه جوونای ایرانی می تونستند.

دوم:

جویندگان عاطفه

حتمن شما هم تو دور هایی از زندگیتون دوستانی بسیار خوب داشته اید که بدلیل تغییر مسیر زندگی و یا مشغله و ... دیگه هیچ اطلاعی از اونا نداشته باشید. با وجودیکه دلتون براش پر می کشه و حتی شاید شکل گیری ابعادی مهم از شخصیتتون رو مدیون اون باشید. (البته قبل از اینکه موبایل به این وسعت وارد زندگیمون بشه و تا با یه نفر آشنا می شیم سریع اول شماره هامونو رد و بدل می کنیم تا همدیگر رو گم نکنیم)

آخی... روزگار کجایی که نغمه عزیز منو بازم به من برسونی

آره دوستان تو دوره دبیرستان من تو یه مرکز شبانه روزی درس می خوندم تو همین تهران بزرگ یه دوستی داشتم به نام نغمه نساج حسنی البته تو خونه صداش می کردند سمیه! اینقدر این دختر ماه و دوست داشتنی بود که خدا می دونه پاک و زلال مثل آیینه شیرین و دوست داشتنی مثل عسل

همون سال آخر دبیرستان اون ازدواج کرد با یه پسر با جربزه و لایق به اسم محمد ما اینقدر به هم علاقه داشتیم که قرار شد بعد از ازدواجمون اگه دختر دار شدیم اسم همدیگه رو رو بچه هامون بذاریم. بعد از دیپلم اون رفت سر خونه بخت و من فقط شماره تلفن اداره مادرش رو داشتم و گاهی باهاش تماس می گرفتم . آخه خونه خودشون تو شهریار بود و شماره تلفن نداشت. یه شب خواب نغمه رو دیدم که یه دامن پر از نبات داشت که مامانم بهش داده بود. مامان گفت تعبیرش اینه که نغمه حامله است. چند وقت بعد مامانش رو اتفاقی تو خیابون دیدم گفت نغمه به تازگی یه دختر دنیا آورده با کنجکاوی گفتم اسمشو چی گذاشته و اونم اسم حقیقیه من رو آورد به زبونش من فکر می کردم حالا نغمه دیگه منو کمتر یادشه و گرم زندگیش شده اما مامانش گفت مگه قرارتون همین نبود و من دلم هوررررری ریخت پایین از اون به بعد دیگه نه مامان نغمه رو دیدم نه دیگه حتی اسمش یادم مونده چند باری خواستم با محل کار مادرش تماس بگیرم اما دیگه خجالت کشیدم الان هم حتمن بازنشسته شده و  شاید دیگه نتونم ازش ردی پیدا کنم به هر حال چند بار هم تو گوگل سرچ کردم نشونی از اسم نغمه نتونستم پیدا کنم چیزی که الان میدونم اینه که احتمالن نغمه الان معلم یه مدرسه است دخترش باید حداقل ١٢-١٣ سالش باشه!

نغمه عزیزم هر جا که هستی خرم و سلامت باشی من به یادت هستم میدونم که تو هم به یاد من هستی اما این کافی نیست. اگه اسمت رو آوردم تو پستم برای اینه که اگه یه روز از سر کنجکاوی اسم خودت رو سرچ کردی وبلاگ من بیاد بالا و حداقل از این طریق بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم البته از روی اسم وبلاگم حتمن منو نمی شناسی اما بدون که مریم اصغری همونه که تو اونو به اسم دخترت می شناسی. قربونت نغمه جون اینجا ضایعم نکنیا برام ایمیل بزن!

البته یه چیز دیگه من اینقده تو دوست نگه داشن بی عرضه ام که باید هفت هشت تای دیگه پست جویندگان عاطفه بزنم که عزیزترین دوستانم رو بیابم البته به یاری فیس بوک یه چند تاییشون رو پیدا کردم خدا کنه که بقیه شون رو هم پیدا کنم مخصوصن نغمه عزیزم رو.

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
کرگدن

اول : شرمنده که عرقمان به کلیه تیم های ملی خشکیده ! دوم : آخ گفتید ... منم خیلی از این دوستای گم شده در غبار سالیان دارم ... سوم : مریم بانو درست و شرعی و اخلاقی نیست کامنت های زوجین برای همدیگر را می خوانید ها ! حالا آمدیم و ما یک کامنت + هیجدهی گذاشته بودیم !!!

میثمک

سلام - خسته نباشی که اینقدر تنبلین - به من هم سر بزن

غزل خونه

سلام اونجایی که گفتی اسم تو رو روی دخترش گذاشته، دقیقا دل ما هم مثل شما هوررررررری ریخت پایین... دمش گرم. چه دوست بامعرفتی و شما چه دوست بی معرفتی...

کرگدن

حاج علیراد آقا خوبن ؟! از طرف ما ببوسینشون !

حامد

آره تیممون میتونست بالاتر بره...اما در کل فکر میکنم فوتبال ما حدش همینه... دوستیای اون دوران یه جور دیگه بود...هر چی هم که میگذره تاسفم بیشتر میشه که اونا رو نگه نداشتم...