من اومدم

سلام دوستان تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد که شرح هر کدومشون مثنوی هفتاد من کاغذ برای اینکه اینهمه کاغذ اصراف نشه یه خلاصه ای از همشون می نویسم.

1- آخرین یادداشتم برمی گرده به 6 بهمن چند روز بعد از اون ما رفتیم ایران برای گرفتن ویزای ریسرچمون.

2- یه چند روزی تهران بودم فقط یکی از دوستامو دیدم و تقریبن جز اقوام درجه یک کسی رو ندیدم . با وجودیکه دلم برای همه دوستام تنگ شده بود اما پیش خودم فکر کردم هوایی می شم همینطور علیراد فقط یکی از دوستاشو دید . اما محمد تقزیباً همه دوستاشو دید.

3- یه عالمه کار داشتم که باید انجام میدادم اما موفق به انجام هیچکدومشون نشدم دریغ از یه دکتر رفتن.....

4- محمد یه سفر دو روزه رفت بندر عباس من هم رفتم خونه مامانم مامانم خونه جدید خریده بودند و من هم در بسته بندی وسایل کمک کردم. همینطور چند روز خرید رفتیم برای تامین مایحتاج خونه نو به هر حال خونه نو وسایل نو میخواد دیگه.

5- از استرس کارای عقب مونده داشتم می مردم. تصمیم هم داشتم تو این مدتی که ایرانم کمی لاغر کنم چون تو هند نون راحت گیر نمیاد و گرونه من به ناچار برنج زیاد می خورم و کمی چاق شدم بنابراین به همه کسانی که منو دعوت کردند منزلشون سفارش کردم غذای نونی درست کنن اما انگار تاثیر عکس داشت چون من تو 40 روز 6 کیلو چاقتر شدم!!!!!!!!!!!!!! البته چون من معمولن جوری چاق می شم که سایزم عوض نمی شه تا نرم روی وزنه معلوم نمی کنه قبل از اینکه بیام خودم رو وزن کردم داشتم شوکه می شدم!!!!!!!

 تولد محمدحسین برادر زاده ام و همینطور برای اولین بار رنگ و مش کردن موهام اتفاق جالب دیگه ای برام بود.

6-چند روز هم رفتیم اصفهان دلم برای شهر زیبای اصفهان یه ذره شده بود یه روز رفتیم میدون نقش جهان کالسکه سواری یه شب هم کنار زاینده رود و دو شب هم رستوران بقیه وقتها هم تو خونه بودیم.

7-اولین دندون علیراد تو هفته آخر ده ماهگی و تو اصفهان در اومد اتفاقن اولین دندون شیریش هم تو 19 اسفند تو اصفهان افتاد. الهی قربونش برم از بس دندونهاش ریزه اصلن معلوم نبود.

8- برگشتیم تهران و اسباب کشی مامان و بالاخره خریدهای لازم که هول هولکی به بیشترشون نرسیدیم.

9-تحویل سال رو تو ایران بودیم در کنار خانواده من و 3 فروردین نیمه شب بلیط برگشت داشتیم اما نه به شهر خودمون به بمبئی!

آخه میدونید شب عیدی همه پروازها به کشورهای عربی که از اون طریق ما دایرکتلی می رسیم به شهرمون پر بود و فقط برای بمبئی جا میداد از طرفی هم امیر و ملیحه همون دوستامون که یه بار هم خاطره شمال رفتنمون با هم رو نوشته بودم تصمیم داشتند بیان هند دو هفته پیش ما باشند بهترین راه همون بمبئی بود که از فاصله بمبئی تا تیریوندروم رو با ماشین می تونستیم سیاحت کنیم. داستانش خیلی جالبه البته برای من و یه کمی طولانی بذارید دنبالشو تو پست بعدی براتون بنویسم

 

/ 4 نظر / 28 بازدید
زینب سادات

سلام غیر از سالنامه راه های دیگه هم هست پست های من ادامه داره دوست داشتی بخون

سید مهدی موسوی

سلام «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» منتشر شد... انتشارات «سخن گستر» (بخش «این روشنای نزدیک») با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن در نمایشگاه کتاب امسال منتظر شماست... ... به روزم با چند عکس و یک عالمه تکه شعر با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب با چند حکایت و ماجرای بامزه و... به روزم و مثل همیشه منتظر شما ... به امید دیدار

غزل خونه

سلام پس این مدتی که در بلاگستان نبودید، حسابی بهتون خوش گذشته...

مهربان

سلام چه عجب ما شما رو زیارت کردیم. زیارتمون قبول ایشالا.