مسافری در هند 2

پونا با همه زیبایهایش را به دست خدا سپردیم و عصر به طرف گوا به راه افتادیم امید داشتیم شب برسیم و یا شاید هم نیمه شب در بین راه برای شام در هتلی توقف کردیم و تصمیم گرفتیم شب را همانجا بمانیم اسم شهر دولاپول بود ملیحه از اتاقشان راضی نبود اما سوییت ما بسیار زیبا بود دیزاینش بیشتر شبیه یک آفیس شیک بود تا یه هتل البته علت نارضایتی ملیحه مربوط بود به فاصله توالت تا دیوار کنارش !

فردا صبح برای رسیدن به گوا حرکت کردیم من طبق معمول حال بسیار بدی داشتم از سرگیجه داشتم می مردم البته یه فیلم هم تو راه گذاشتیم و دیدیم کمی شرایط قابل تحملتر شده بود اصلن الان به خاطر نمی آورم که ناهار را کجا خوردیم شاید هم نخوردیم! نزدیکای غروب بود که دیگه به استان گوا رسیدیم انصافاً جز زیباترین نقاط دنیاست و من معذور از تهوع و سرگیجه گهگاه سری برمی آوردم و از پنجره بیرون را نگاه می کردم دیگه داشت هوا تاریک می شد و ما بیچ های زیبای گوا را یکی پس از دیگری به دنبال هتل خوب می گشتیم چیزی حدود ٧-٨ هتل رو دیدیم تا نهایتن یه هتل خوب تو باگا بیچ گیر آوردیم این باگا بیچ که می گم بهترین ساحل گواست البته به دلیل تعطیلات نوروز پر بود از ایرانی ها تقریباً همه فارسی حرف می زدند!

برای شام تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل غذا بخوریم از بس به محمد و ملیحه گفتیم زود باش زود باش که دیگه ساعت شده بود ١٠.۵ شب راه ساحل رو خوب نمی دونستیم یه زن و شوهر سوئدی که خونشون کنار ساحل بود ما رو راهنمایی کردند از ما کار و بارمونو پرسید بعد که فهمید ملیحه پزشکه شروع کرد به تشریح بیماری تخمدانش و تو این هیری ویری از ملیحه می خواست مشورت بگیره! شب خیلی تاریکی بود چون دیروقت بود همه رستورانها بسته بودند و سگها به استقبال ما آمده بود ما که داشتیم از ترس زهره ترک می شدیم مسیر برگشت را خسته و گرسنه و نالان با نا امیدی بازگشتیم که ناگهان دیدیم یه رستوران شیک و خوب هنوز داره کار می کنه ما هم با ذوق بدون هماهنگی همگی پریدیم توش! و یه غذای وج بریانی به همراه ماهی سفارش دادیم شاید این غذا تا به آن لحظه خوشمزه ترین غذایی بود که خورده بودم!

فردا صبح پس از صبحانه آقایان هوس کردند تنی به آب بزنند و همینطور شلوارک بخرند ما رو کشوندند تو آفتاب و ما کلی سوختیم! البته  به دریا نرسید و تصمیم بر این شد که تو استخر هتل شنا کنند از آنجاییکه از تصمیم آقایان تا عمل بسیار فاصله است به هیچ روی موفق به این کار نشدند عوضش علیراد برای اولین بار در عمرش استخر رو تجربه کرد الهی بمیرم برای بچه ام که بنا به شرایط مهاجرتش به هند و وسواسهای ما تا به این روز موفق نشده بود تنی بر آب عمیق بزند!

اولش اصلن امید نداشتم که بتونه تو آب برهتنشو ضد آفتاب زدم و حلقه بادی رو انداختم دور تنش یه خانم هندی تو استخر داشت شنا می کرد ازش خواهش کردم که دست علیراد رو بگیره تا بتونه بره تو آب اونم مهربانانه علیراد رو در آغوش گرفت و با خودش برد تو آب و همینطور غریق نجات استخر با صبر و حوصله سعی می کرد به علیراد شنا یاد بده خدا رو شکر علیراد انگلیسی بلد بود و می تونست ارتباط برقرار کنه و خیلی هم به شنا علاقه مند بود به سرعت به طور مستقل شروع کرد به دست و پا زدن در اب مثل ماهی کوچولو سفره هفت سین شده بود من که کلی ذوق کردم باباش در آن لحظه اونجا نبود اما من از تمام صحنه ها با دقت تمام فیلمبرداری کردم اینقده خود علیراد ذوق می کرد که خدا بدونه نشون به اون نشون که ۴ ساعت تو استخر موند! البته برای اینکه ترسش از ورود به آب بریزه چند بار از استخر به بهونه دوش گرفتن مجدد کشوندمش بیرون و دوباره فرستادمش تو اب بنده خدا غریق نجات چه با دقت و حوصله به علیراد می رسید هر وقت درش می آوردم بیرون برای حوله تمیز پهن می کرد روی تخت کنار استخر و بهش می گفت کمی استراحت کنه به دلیل زمان طولانی ۴ ساعت! مرتب جای چتر رو هم براش عوض می کرد البته علیراد هم قدرشناس بود گهگاه که از اب بیرون می اومد می رفت بوسش می کرد! و البته بگم از محمد چیزی حدود یک ساعت و نیم پس از ورود علیراد به اب سر رسید و وقت علیراد رو در اب دید داشت شوکه می شد وای الان غرق می شه وای الان اب میره بیخ حلقش و ... و شروع کرد به بالا و پایین پریدن و تو چقدر به فکر و بی خیالی کار یه دفعه می شه و ... اما پس از یکی دو دقیقه که مهارت علیراد رو در شنا کردن دید نظرش عوض شد!

خلاصه روز رویایی برای علیراد بود بحدی شاد بود که من تو عمرم این شادی درونی رو در علیراد ندیده بودم.

/ 3 نظر / 18 بازدید
عبداللهی ازگمی-علی

عجب![متفکر]

امیرخان

ببینم ما هم اصغری هستیم فامیل نباشیم یه وخت ؟

یکی

سلام مریم خانم واللا نمی دونم شانسی اومدم اینجا یا تصادفی ولی فامیلی من هم اصغری هشتش از تبریز نکنه فامیل باشیم یه وقت