*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
کودکی

دوباره توپ خاطرات دوره کودکیم به حیاط همسایه افتاده است.

کاش در گوشه ای از حیاط آرام خفته باشد .

از دیوار یادگارهای خانه همسایه بالا می روم.

توپم را روی آب شفاف حوض بزرگ وسط حیاط می یابم.

به سرعت اما بی صدا از روی دیوار به حیاط میروم

و پاورچین و نرم نرم خود را به پای حوض میرسانم.

 توپ درست وسط حوض است.

پس از چند بار تلاش باز هم توپ غلطان و چرخان از زیر دستم در می رود.

می شنوم صدای فریاد پیرزن همسایه را

که با عصای بلند شده لنگان لنگان و شتابان به دنبال من می آید

و من خیال توپ را رها می کنم و به سرعت نور به دنیای بزرگسالی باز می گردم

آه باز هم توپ خاطرات کودکیم در حیاط همسایه جا مانده است.

شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows