*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
کمی خجالت آور

یه سوتی

دیروز محمد و جان دوتایی ساعت ٧.۵ صبح رفتند کوچین( یه بندر بزرگ تجاری که ۶-۵ ساعت با اینجا فاصله داره) من بعد از بدرقه خیلی دلم گرفته بود گلوم پر بغض بود روشنی (زن همسایه که پزشک متخصص هامیوپاتیه)  هم غصه دار کنار در خونه شون ایستاده بود احتمالن برای بدرقه شوهرش هنوز ایستاده بود دیدم چشماش قرمزه و قیافه اش غمگینه گفتم چی شده روشنی؟ ناراحت به نظر می رسی! اونم گفت آره به خاطر مامانم و با صدای بغض آلود با لهجه زنجبیلیه هندی شروع کرد به توضیح که حال مامانش خوب نیست و مریضه الان هم تو بیمارستان بستریه. من همینجوری به زحمت متوجه همه حرفهاش می شم چه رسد به اینکه با گریه حرف بزنه من فکر کردم می گه مامانم تو بیمارستان مرده! منم که دل پری داشتم شروع کردم به گریه کردن حسابی بغلش کردم و کلی با هم گریه کردیم بعد از یه کمی که گذشت همین که دید من دارم از اون بیشتر گریه می کنم به من گفت ببین مامانم حالش بده اما نه دیگه اینقده. من که تازه متوجه شده بودم حالا نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با کلی چاخان بالاخره سر و ته شو هم آوردم که سه نشه که من متوجه حرفش نشدم.

آیا مسلمونها به خدا نزدیک ترند

بعد از ظهر بازم روشنی درمون رو زد رفتم پایین رنجو هم پایین بود انگار کار مشترکی با ما داشت اونا داشتند با زبون محلی درباره مامان روشنی حرف می زدند بعد که متوجه حضور من شدند شروع کردند به انگلیسی حرف زدن رنجو بهش گفت ماریا مسلمونه دعاش بیشتر می گیره و اون هم با گریه از من التماس دعا برای مامانش داشت و مرتب تکرار می کرد که تو مسلمونی و به خدا نزدیک تری روشنی هندوه و رنجو مسیحیه این نکته برام خیلی جالب بود که تو ته ذهن اونا ما مسلمونا به خدا نزدیک تریم. اما واقعن اینطوریه؟  

سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows