*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
ادامه سفر

شاد و شنگول مناظر زیبای استان کوچک گوا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم راه بلندی را پیش رو داشتیم مقصد بعدی ما کوچین بود اما من مطمئن بودم که امشب به  کوچین نخواهیم رسید راننده از اینجا به بعد را تا به حل نیامده بود زبان محلی منطقه را هم نمی دانست جاده ها هم تابلوهایی به زبان و خط محلی داشتند ما مثل بی سوادهای کر و لال بقیه مسیر را باید می رفتیم جاده بسیار خلوت بود و برای آدرس پرسیدن کلی باید صبر می کردیم که یک ماشین رد شود که راننده آن زبان انگلیسی بداند. تو هند اغلب زبان انگلیسی می دانند اما تو این منطقه کمتر می دونستند البته منطقه مسکونی هم نبود جنگل بکر بود در راه محمد داشت می گفت که تو این دو سال که هند بوده هنوز تصادف ندیده ناگهان با ترافیک سنگینی به علت تصادف مواجه شدیم!

مجال خوبی بود برای بحث و تبادل نظر من و ملیحه کلی با هم درباره عرفان و فلسفه بحث کردیم من همیشه از بحث آزاد لذت می برم البته با آدم آزاد اندیش نه دگم.

محمداینا امید داشتند که اگه شلاقی بریم نصفه شب میرسیم کوچین عددهای تابلوها که اینو می گفت بین راه یه ساحل بود که در انحصار روس ها بود غروب به اونجا رفتیم و چیزی بین ناهار و شام خوردیم. ساحلش به نظر من قشنگ نبود. اما خانوماش خیلی قشنگ بودند! بعد از ساعتی دوباره به راه ادامه دادیم شب شد ما تازه رسیده بودیم به منگلور. من منگلور رو خیلی دوست داشتم و تو اونجا  احساس وطن می کردم خیلی خسته بودیم دو سه تا هتل رو بررسی کردیم برای خواب اما یه هتل بسیار توپ که از هر نظر بی نظیر بود رو پیدا کردیم و خواب از سرمون پرید. رفتیم شام یه اردور رویایی بسیار خوش ترکیب و خوشمزه و در عین حال ارزون منتظر ما بود ما هم تا خرخره خوردیم. قرار بود زود بخوابیم تا فردا صبح زود حرکت کنیم اما مگه می شد از امکانات هتل گذشت محمد که اگه اینترنت ببینه یادش میره برنامه ش چی بود رفت نشست پشت کامپیوتر و ... امیر و ملیحه و من و علیراد هم از شاپهای هتل و امکانات تفریحی اون استفاده کردیم. بعد حدود دو ساعت تو وان جکوزی دار توی حموم خوابیدم برای کمر دردم عالی بود انگار دوباره از مادر زاده شده بودم. قرار شد صبحونه رو که خوردیم حرکت کنیم بعد برای اینکه معطل نشیم برای ناهار قرار شد صبحونه رو دیرتر اما حسابی بخوریم. موقع صبحانه چیزی به قاعده یک ناهار خوردیم. من حاضر و آماده بودم راننده هم همش التماس می کرد زود باشید تا بازم به شب نخوریم لباسهایی هم که دیشب برای خشکشویی داده بودیم آماده بودند همه وسایل رو گذاشتم تو ماشین و رفتم نشستم تو ماشین ٢٠ دقیقه صبر کردم ام خبری از بقیه نشد رفتم بالا. گفتم پس شما کجایید؟ ملیحه گفت بعد از نماز ظهر حرکت کنیم بهتره تا نماز ظهر یک ساعت زمان داشتیم محمد هم همچنان پای اینترنت!

نماز خوندیم و برای حرکت اماده شدیم تو آسانسور یه پوستر تبلیغاتی ناهار زده بودند که بازم بوفه بود با موارد بیشتر از شب گذشته و تقریباً با همان قیمتت امیر گفت دیشب یادم رفت از تنوع غذایی فیلم بگیرم حالا خوبه بریم برای نهار تا من کمی فیلم بگیرم محمد هم قبول کرد گفت من هم هنوز اتاق رو تحویل ندادم میریم ناهار و بعدش اتاقو تحویل میدیم و میریم! با وجودیکه سیر بودم اما برای ناهار رفتیم امیر بعد از ناهر همه بستنی های دنیا رو هم امتحان کرد من متعجب بهش نگاه می کردم نمی دونم اینا رو کجا می فرستاد! محمد گفت من میرم اتاق رو تحویل بدم بعد زنگ زد که می خواد یه چای هم بخوره و کمی هم سنگینه بهتره دیرتر حرکت کنیم من که میدونستم بازم داره اینترنت گردی می کنه همون پایین موندم تا بتونم خودمو کنترل کنم که غر بهش نزنم از دماغش در بیاد. خلاصه صبح زودمون شد ساعت ۴ بعدازظهر

آخه آدمم اینقده بی برنامه!

به طرف کوچین حرکت کردیم

 

شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows