*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
چه خاکی گرفته این وبلاگ

آخه به این هم میگن وبلاگ داری هیچ معلومه کجایم

خیلی وقته مطلب جدیدی پست نکردم

اما بهتره لااقل خاطره سفرم رو کامل کنم

کجا بودیم آهان تو گوا و شنای علیراد

بعد از ظهر برای صرف ناهار به کنار ساحل رفتیم بازم براساس تجربه دیشبمون همون وج بریانی رو با ماهی سفارش دادیم واقعاً خوشمزه بود اینقدر خوشمزه که با وجود گذشت مدتها از اون تاریخ الان که کاملاً هم سیر هستم دلم می خواد یک بشقاب پر از اون غذا رو بخورم یه آقایی داشت تلفنی با دوستش صحبت می کرد از لهجه انگلیسی اصفهانیش فهمیدیم که همولایتیه  باهاش سر صحبت رو باهاش باز کردیم بله همشهری محمد بود و یکی از بزرگترین سرمایه گذارهای رستورانهای اون منطقه است. می گفت اینجا رو ایرانی ها آباد کردند اگه یه ساحل آزاد مثل اینجا تو ایران بود اینهمه سرمایه از کشور برای توریسم خارج نمی شد. محمد و امیر گرم صحبت بودند ملیحه نگاهی به پاراشوتهایی که روی آب بالا و پایین می رفتند کرد و دائم می گفت دلش می خواد اینها رو امتحان کنه من کاملن می تونستم روح کنجکاوش رو درک کنم اما با توجه به وجود علیراد نمی تونستم زیاد وارد بحثش بشم چون اگر کوچکترین ندایی می دادم محمد می گفت باشه و بیچاره علیراد چون نمی تونست امتحان کنه نه به اون و نه به من خوش نمی گذشت امیر یواشکی رفت یه قیمت گرفت ببینه چنده انگار خیلی گرون بود چون همش سعی داشت ملیحه رو منصرف کنه. تا شب کنار ساحل بودیم. برای شام به طرف هتل حرکت کردیم. دوباره رستوران دیشب و غذای دیشب و خوابی رویایی.

صبح برای صبحانه باز هم با آن خانواده انگلیسی روبرو شدیم که دیروز تو کنار استخر باهاشون دوست شده بودم اینبار اونا اومدند سر میز ما دبرا (یک خانم 37 ساله با  دختر 5 سال اش مادر و  ناپدری اش) دبرا باز هم داشت از اینکه چقدر به ایرانی ها ارادت داره صحبت می کرد سه تا دختر خوشگل و مامانی ایرانی که خداییش تیپشون روی هر چی فشن تو دنیاست رو کم کرده بود روبروی ما نشسته بودند دبرا مشغول حرف زدن یکدفعه دهانش باز ماند عذر خواهی کرد و سریع به طرف اون سه دختر رفت و یه چیزی به اونا گفت و اونا هم کمی  خودشونو جمع و جور کردند. گفتم چی شده دبرا گفت خانم حواسش نبود سینه هاش کاملاً بیرون ریخته بود. ما همگی زدیم زیر خنده. قرار شد بعد صبحانه دوباره دبرا با دخترش و علیراد برن تو استخر این بار بار عاطفی عمیقی بر روابط حکمفرما شده بود ما بعد از شنا اونا رو دعوت کردیم تو سوییت خودمون و کلی با هم خندیدیم.

برای ناهار بازم رفتیم کنار ساحل همون غذای دیروز با کیفیتی بهتر بعد از غذا ملیحه پاشو کرد تو یک کفش که من پاراشوت می خوام من رفتم چند جا قیمت گرفتم و کلی باهاشون چونه زدم و یک پکیج تفریحی خوب شامل پاراشوت سواری قایق سواری جت اسکی موتورسواری روی آب و یک چیز مزخرفی با نام موز روی آب رو با قیمت نصف قیمتی که امیر برنامه ریزی کرده بود (چونه زده بود) سفارش دادم خلاصه تجربه بسیار عالی بود و برای اینکه علیراد احساس غبن نکنه قایق سواری بردمش  و بعد از تفریحات تا شب در آب ماندیم همه می خورن مست می کنند امیر نخورده مست مست بود به همه خوش گذشت پاراشوت رایدینگ تجربه بسیار شیرینی بود به همه توصیه اش می کنم.

فردا روز رفتن از گوا بود علیراد و مادلینا (دختر دبرا) به سختی از هم دل کندند اما قرار شد اواخر تابستون بیان پیش ما دفتر گوا را بستیم و به طرف دیار خود به راه افتادیم محمد شروع کرد به تعریف کردن از طعم نارگیل سبز و اندر خواص آن سخنها راند من که تجربه اش را داشتم که خیلی سنگینه و برای تو راه چیز مناسبی نیست لب نزدم اما بقیه خودشان را خفه کردند از خوردنش. بعدش همه سنگین شده بودند و سر گیجه داشتند. علیراد در راه ساکت بود به طرز مشکوکی تمایل به خواب داشت ناگهان تهوع اایی همه شلوار و بلوز منو و همینطور لباسهای خودش رو غرق در استفراغ کرد صندلی ماشین کثیف شد و بدبو  از ماشین پیاده شدیم در یکی از خانه های کنار جاده را زدیم و مقداری آب برای تمیز کردن و جایی برای عوض کردن لباس خواستیم آنها هم مهربانانه همه امکاناتشان را در اختیار ما قرار دادندااول رفتم لباسهامو عوض کردم بعد یک نایلون درخواست کردم که لباس کثیفها رو بذارم توش که خانم گفت بهتره اول بشوری بعد بذاری تو نایلون از چاه آب کشید من که تا آنروز این سیستم شستشوی روستایی رو ندیده بودم حسابی گیج شده بودم که خانم مهربانانه زحمت شستن همه لباسها رو کشید برای منو علیراد خیلی جالب بود از چاه اب کشیدن و خوکهای موجود در حیاط خانه! البته در طویله.

محمد با سایر اعضای خانواده خوش و بشی کرد آقابزرگ پزشک بازنشسته بود خانم بزرگ استاد دانشگاه بازنشسته و عروسشان پزشک و پسرشان در آمریکا در یک شرکت مهندسی کار می کرد. با سه نوه شیرین با هم زندگی می کردند به اصرار می خواستند ما را شب پیش خودشان نگه دارند خلاصه برای همه تجربه شیرینی بود بعد که سوار ماشین شدیم همه می گفتند چقدر خوب شد که علیراد روی شلوار مریم استفراغ کرد.

چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows