*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
علیراد حادثه جو

این بچه یه روحیه عجیبی در کنجکاوی و شیطنت داره همه چیزا رو خودش باید تجربه کنه و توصیه های ایمنی ما فقط اونو حریص تر می کنه. هر شیطنتی که دلش بخواد انجام میده و بعدش فقط می گه sorry, I'm so sorry هفته پیش یه مهمون ایرانی داشتیم من تو اشپزخونه مشغول بودم محمد هم داشت تو اتاقش استراحت می کرد علیراد و دوستمون هم داشتند تلویزیون تماشا می کردند دوستمون که تازه اومده بود اینجا 100 تا کانال تلویزیونی براش خیلی جالب بود و می خواست همشونو تست کنه یه دفعه دیدم یه صدا اومد بععععععععععععله علیراد خان با راکت بدمینتون تلویریون ال سی دی رو شکست و نزدیک پانصد هزار تومان خرج روی دست ما گذاشت. بعد بهش می گم چرا این کار رو کردی؟ می گه: چون داشت فیلم خشن پخش می کرد!!!! محمد با علیراد یه قهر حسابی کرد و اون هم مراتب تاسف خودش رو به روش فوق الذکر ابراز داشت بعلاوه اینکه گفت من دلم نمی خواست تلویزیون بشکنه. فردای اون روز قرار بود محمد بره کوچین به من گفت به علیراد بگو بابا از دستت ناراحت شده گذاشته رفته و حالا تو باید ازش بخواهی که تو رو ببخشه و برگرده خونه . علیراد گفت آحه من اصلن دلم نمی خواست اینطور بشه تقصیر تلویزیونه که داشت فیلم خشن پخش می کرد !!فرداش علیراد از مدرسه اومد خونه گفت بابا هنوز نیومده گفتم نه خیلی از دستت ناراحته و تو باید ازش خیلی خواهش کنی که برگرده گفتم می خوای شماره بابا رو بگیرم تو ازش معذرت خواهی کنی؟ علیراد با خونسردی گفت نه خودش خسته می شه برمی گرده خونه!!!!!!!!!!!!!!!  

الان علیراد خان دیگه تلویزیون نداره ما عمداً تلویزیون رو براش روشن نمی کنیم که تنبیه بشه فکر می کردیم خیلی ناراحت بشه و دیگه از این کارا نکنه بعد اون هم اصلاً ککش نگزدید انگار اصلاً از اولش هم یه همچین چیزی نداشتیم یا شاید هم اصلاً تلویزیون اختراع نشده باشه ما حالا نمی دونیم با این پسر شیطون و ناقلا چکار باید بکنیم.

چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کمی خجالت آور

یه سوتی

دیروز محمد و جان دوتایی ساعت ٧.۵ صبح رفتند کوچین( یه بندر بزرگ تجاری که ۶-۵ ساعت با اینجا فاصله داره) من بعد از بدرقه خیلی دلم گرفته بود گلوم پر بغض بود روشنی (زن همسایه که پزشک متخصص هامیوپاتیه)  هم غصه دار کنار در خونه شون ایستاده بود احتمالن برای بدرقه شوهرش هنوز ایستاده بود دیدم چشماش قرمزه و قیافه اش غمگینه گفتم چی شده روشنی؟ ناراحت به نظر می رسی! اونم گفت آره به خاطر مامانم و با صدای بغض آلود با لهجه زنجبیلیه هندی شروع کرد به توضیح که حال مامانش خوب نیست و مریضه الان هم تو بیمارستان بستریه. من همینجوری به زحمت متوجه همه حرفهاش می شم چه رسد به اینکه با گریه حرف بزنه من فکر کردم می گه مامانم تو بیمارستان مرده! منم که دل پری داشتم شروع کردم به گریه کردن حسابی بغلش کردم و کلی با هم گریه کردیم بعد از یه کمی که گذشت همین که دید من دارم از اون بیشتر گریه می کنم به من گفت ببین مامانم حالش بده اما نه دیگه اینقده. من که تازه متوجه شده بودم حالا نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با کلی چاخان بالاخره سر و ته شو هم آوردم که سه نشه که من متوجه حرفش نشدم.

آیا مسلمونها به خدا نزدیک ترند

بعد از ظهر بازم روشنی درمون رو زد رفتم پایین رنجو هم پایین بود انگار کار مشترکی با ما داشت اونا داشتند با زبون محلی درباره مامان روشنی حرف می زدند بعد که متوجه حضور من شدند شروع کردند به انگلیسی حرف زدن رنجو بهش گفت ماریا مسلمونه دعاش بیشتر می گیره و اون هم با گریه از من التماس دعا برای مامانش داشت و مرتب تکرار می کرد که تو مسلمونی و به خدا نزدیک تری روشنی هندوه و رنجو مسیحیه این نکته برام خیلی جالب بود که تو ته ذهن اونا ما مسلمونا به خدا نزدیک تریم. اما واقعن اینطوریه؟  

سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

یه کمی از علیراد

شاید براتون جالب باشه که بدونید علیراد اینجا چیکار می کنه

یک ماه اول من سرم خیلی شلوغ بود پسر همسایه هم سرمای شدیدی خورده بود و علیراد حسابی کلافه شده بود ما چیزی حدود ١٠٠ تا سی دی کارتون فارسی براش اورده بودیم سه تا شبکه کارتون ٢۴ ساعته هم بود اما بازم علیراد کلافه می شد خودم هم نمی خواستم علیراد بیشتر از ٢ ساعت کارتون ببینه . بعضی وقتها می بردمش پارک چون اینجا بچه ها از سه سالگی می رن مدرسه هیچ بچه ای نبود که علیراد باهاش بازی کنه من به محمد اصرار می کردم که علیراد رو تو مدرسه ثبت نام کنیم محمد موافقت نمی کرد می گفت علیراد مشکل زبان داره و اونجا سر خورده می شه و ... بالاخره قرار شد فقط برای بازی اونهم فقط روزی دو ساعت علیراد رو بفرستیم مدرسه

حالا بگرد دنبال مدرسه خوب

از هر کسی که تو این زمینه اطلاعاتی داشت پرس و جو کردیم چند تا مدرسه خوبی رو هم بازدید کردیم مدرسه ها تقریباْ کثیف و نامناسب برای علیراد بودند حتی مدرسه اینترنشنال هم قابل تحمل نبود کم کم داشتیم نا امید می شدیم تا اینکه رنجو گفت نزدیک مدیکال کالج یه مدرسه تر و تمیز و بسیار کم جمعیت هست ما هم رفتیم دیدن مدرسه . مدرسه بسیار تمیز و منظم بود راهروها موکت کرده و همه جا از تمیزی برق می زد حیاط مدرسه مسقف و چند تا پنکه سقفی هم داشت وسایل بازی زیادی هم داشت علیراد حسابی ذوق زده شده بود بچه ها همه ساکت و مطیع بودند از هیاهوی مدرسه ایرانی و سر و صدای هیجان بچه ها خبری نبود همه بچه ها مثل ماشینهای کوکی بودند. محمد گفت بعد از یه مدت علیراد هم مثل اینها می شه. قرار شد علیراد از فرداش بره مدرسه روز اول 2 ساعت با بچه ها بازی کرد اما روز دوم فول تایم تو مدرسه بود براش یونیفرم باید تهیه می کردیم پیراهن آستین کوتاه سفید تترون شلوار آبی براق کفش سیاه رو بسته جوراب و کروات و کمربند سفید با خطوط آبی چهار دست لباس براش دوختیم خیلی ماه شده بود اینقده ذوق کرده بودیم که خدا می دونه

روزهای اول علیراد با توجه به مشکل زبانش خیلی از مدرسه لذت نمی برد مخصوصاً اینکه با مهد کودک هم خیلی خیلی فرق داشت. من صورت محزونش رو میدیدم و فشاری رو که داره به خودش میاره و هیچ چیزی از ناراحتیش بروز نمی ده سعی کردم با خوراکیهای جالب و سر زدن ها و عصرها پارک بردن و ... تشویقش کنم می دونستم که علیراد من به سرعت خودشو آداپته می کنه روزهای سختی برای من بود اما تموم شد علیراد به سرعت به مدرسه و آموزشهای اون علاقه مند شد سرود ملی هند و همینطور سرود ایالتی اینجا رو به زبون محلی از حفظه و باعث حیرت معلمهاش شده شعرهایی رو که یاد می دن به سرعت یاد می گیره و الان تمام حروف الفبای انگلیسی رو می شناسه همشونو هم می تونه بنویسه چند تا داستان قشنگ هم به هندی و مالیالم(زبون محلی اینجا) و انگلیسی بلده و هر روز از معلمشون یه شکلات جایزه می گیره گهگاه که موقع رژه صبحگاهیشون می بینمش کلی خنده ام می گیره چون تنها کسیه که نظم صف و سرود رو بهم می زنه ناظمشون یه کلمه از سرود رو می خونه و یه کلمه می گه علیراد. علیرغم همه شیطنتهاش همه بچه های مدرسه دوستش دارند مخصوصاً دخترهای کلاس بالایی

خلاصه علیراد الان یه چیزایی یاد گرفته که ما ازشون سر در نمیاریم و فقط می خندیم. من نمی دونستم علیراد انگلیسی رو تا چه حدی یاد گرفته هفته پیش که با جان رفته بودیم مسافرت فهمیدم که دیگه بچه کاملاً گلیمشو از آب می کشه بیرون   

شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باز هم روزانه های مریم2

ماه مبارک رمضان

من همیشه عاشق این ماه پر خیر و برکت هستم اما امسال با سالهای قبل خیلی فرق داشت مسلمونهای اینجا اهل تسنن هستند ملاک شروع ماه قمری هم شروع ماه در عربستانه نه رویت هلال ماه و استهلال و از این حرفها من همیشه سر عید فطر به جمهوری اسلامی گیر میدادم می گفتم چطوری ممکنه عربستان و مالزی عید باشه اونوقت ایران که افقش بین این دو تاست عید نباشه؟!!!! اما حالا فهمیدم چرا! همینطور درباره شب قدر خلاصه ما که کلی گیج شدیم .

ایرانیهای بسیار کمی در این شهر زندگی می کنند مجموعاً کمتر از ٢٠ نفر اما من رسم دیرینه افطاری دادن رو اینجا اجرا کردم اتفاقن به بچه های ایرونی خیلی هم چسبید ما تنها خانواده دانشجویی در اینجا هستیم همه بصورت مجردی اومدند منم سعی کردم غذایی درست کنم که اونا امکان درست کردنش رو ندارند و با استقبال عموم و کلی دعای خیر مواجه شدم خداوند به من توفیق ۵ شب افطاری دادن به هموطنان و یک خانواده افغانی را داد و از این بابت خیلی خوشحالم

دنیای کوچیک ما:

یه نظریه ای هست که می گه همه آدمها با دو تا سه پل ارتباطی با هم لینک می شوند من چند بار این نظریه رو تو دنیای مجازی امتحان کرده ام و جوابش هم مثبت بوده اما خیلی جالبه که بدونید یکی از دانشجویان جدید الورود تو اینجا که بچه بوشهره همکار یکی از بهترین دوستای مجازی من (داش سعید گل) از آب در اومد و من کلی احساس وطن کردم.

اولین مسافرت دسته جمعی تو هند

بعد از افطاری قرار شد هماهنگ کنیم همه با هم بریم یه پیک نیک بالاخره قرار شد بریم کنیاکوماری منطقه ای در جنوبی ترین نقطه هند دقیقاً اون گوشه جایی که ٣ تا دریای بزرگ عرب بنگال و هند بهم می رسند تماشای این منظره خیلی جالب بود ارزش اینهمه راه رو داشت ناهار بسیار دلچسبی هم تو هتل سنگر که خیلی هم تمیز بود خوردیم جای همه شما خالی به علیراد هم خیلی خوش گذشت چون تو اونجا یه پارک داشت شبیه شهر بازیهای کوچیک تهران و اونم دلی از عزا در آورد.

اوونم (هپی اوونم)

هند خیلی کشور جالبیه یک سال رسمی داره که همون سال میلادیه و یه سال محلی. شروع سال محلی در هر ایالت متفاوته اینجا به نوروز اوونم می گن. از ۸ سپتامبر به مدت یک هفته تعطیلند و مراسم و فستیوالهای زیادی تو این روزها دارند همه خیابانها با چراغها و نورهای بسیار زیبا و عجیب تزیین می شه درختها ریسه بسته می شه مجسمه های بزرگ که هر کدوم نمادی یه چیزی هستند در سراسر شهر گذاشته می شه تو شب این شهر بسیار دیدنیه. غروب تا ساعت ٨ شب چند تا خیابون اصلی شهر بسته می شه و مردم همه در پیاده رو می ایستند و نمادهای کار و فعالیت روی تراکتهای خیلی بزرگ حمل می شه. یه چیزی مثل هفت سین خودمون اما بسیار بسیار بزرگتر با رقص نور حمل می شه. اینقدر این مراسم منظم و دقیقه که خدا می دونه روی یه تراکت دو تا زن با لباسهای سنتی نشسته بودند و برنج پاک می کردند البته با مدل تکان دادن سینی و به هوا فرستادن برنجها من که چشمام خسته شد از بس اونا رو نگاه کردم اما بیشتر از ٢٠ دقیقه که اونا رو زیر نظر داشتم هیچ وقفه ای در کارشون ندیدم همینطور هیزم شکن و مشاغل نمادین دیگر بعدن عکسهاشونو میذارم تو وبلاگم

دومین مسافرت ما

کوتایم

تو ایام اوونم جان و شیبا از ما دعوت کردند که با ماشین اونا بریم مسافرت پس از بررسی های فراوان قرار شد بریم کوتایم یه مرداب خیلی بزرگ و زیبا یه جنگل کوچولو و چند تا رودخونه تو اونجا وجود داشت قایقهای بزرگ که بصورت مهمانسرا با تمام امکانات درست شده بود توریستهای زیادی رو به این منطقه می کشوند بعضی از این قایقهای زیبا بصورت آپارتمان ١ یا ٢ و یا ٣ خوابه بودند همه پهلو زده در کنار آب و مشرف به جنگل و یا چمنزار بود. خیابانهای منتهی به این منطقه همه در آب فرو رفته بودند و ماشین ما یه موتورشویی و زیر شویی اساسی شد. قایق سواری یک ساعته و گردش در جزیره وسط مرداب را به عنوان یکی از زیباترین خاطره ها در ذهن نگاه خواهم داشت. علیراد یه طناب پیدا کرد و انداخت توی آب گفت می خوام براتون ماهی بگیرم طفلک که باور شده بود می تونه با اون طناب برامون ماهی بگیره وقتی نتیجه ای نگرفت خیلی ناراحت شد و همش گریه می کرد من هم نمی دونستم چطوری باید توجیهش کنم فقط می خندیدم و اونم عصبانی تر می شد.

 

 

چهارشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

diwali

دیشب جشن دیوالی بود جشن دیوالی چیزی شبیه همون چهارشنبه سوری خودمونه البته بدون کشته و مجروح و حاشیه و ... دیروز صبح داشتیم برای خرید هفتگی می رفتیم بیرون که همسایه گفت که قصد داره برای مراسم دیوالی فشفشه بخره ما هم مقداری پول بهش دادیم (تقریباً معادل ۶٠٠٠ تومان) تا برای ما هم بخره گفت موقع مراسم صداتون می کنم ساعت ٧ مراسم شروع شد خیلی جالب بود یه نظم خاصی به همه برنامه های آیینی این هندیها حکومت می کنه اولش دو تا شمع روشن بعد مقداری روزنامه برای زیر انداز من اولش فکر کردم می خوان بشینن رو روزنامه بعد دیدم هر کی تو محل (کوچه) وسایل دیوالی خریده میاره می ذاره روی اون روزنامه ها یه نفر هم اونا رو دسته بندی می کنه انواع فشفشه و وسایل شادی و مدیریت برنامه با خانمها و اجرا با آقایونه از قضا تقریبن همه همسایه های ما زن و مرد پزشک هستند بنابراین همه احتیاط کار بودند وقتی یه فشفشه و یا ترقه نه چندان خفن روشن می شد همه می رفتند عقب  رنجو (زن صاحبخانه ما که با ٢۴ سال سن دبیر انگلیسی و همین طور کلانتر محله است ) مدیریت بسیار خوبی داشت به همه فشفشه می داد و بعد به ترتیب با شمع فشفشه ها رو روشن می کرد و همه به یک اندازه از جشن لذت می بردند هیچ کس مزاحمتی برای دیگران نداشت این مراسم سن و سال نمی شناخت همه بودند حتی پیرها و مریضها روی صندلی در کنار کوچه. کوفی (یکی از دوستامه یه زن سالخورده امریکایی که تو اینجا زندگی می کنه) هم که دیشب مهمون من بود اومد نشست روی صندلی کنار در خونه به این ترتیب من هم با خیال راحت به شیطنتهای کودکانه خود پرداختم. یه فشفشه بود که وقتی روشن می شد بعد از چند ثانیه شروع می کرد به چرخیدن از نظر من یه چیز معمولی بود اما هندیها خیلی ازش وحشت داشتند اول می ذاشتندش زمین بعد روشن می کردند شعله گرفته یا نگرفته فرار می کردند و دور می شدند من یکیشو با دست گرفتم و روشنش کردم و مدتی تو دستم نگهش داشتم یه دفعه همه به نشونه تشویق شجاعت من جیغ کشیدند و کلی هورا و ... بعد مرد صاحبخونه مون می خواست این کار رو تکرار کنه وسط کار گفتم خوووووو اونم ترسید و فشفشه رو رها کرد و کلی خندیدیم خلاصه جای همتون خالی بود

بعد برای صرف شام برگشتیم خونه جاتون خالی یه قورمه سبزی مشتی پخته بودم قرار بود جان و شیبا ( صاحب فرنیچ شاپ) هم بیایند اما اونا دیر کرده بودند بنابراین تو این فاصله محمد به کوفی عکسهایی از ایران رو نشون داد اونم خیلی خوشش اومده بود و کلی مشتاق شد که بیاد ایران. البته فکر کنم مشکل ویزا داشته باشه جان و شیبا هم اومدند. من که با دقت و حوصله این قورمه سبزی رو درست کرده بودم انتظار داشتم همشون کف کنند همه از عطر خوب غذا تعریف می کردند اما موقع خوردن فقط لوبیاهاشو جدا می کردند و روی برنج می ذاشتند و می خوردند کوفی از برنج کلی خوشش اومده بود همینطور از سیب زمینی ته دیگ برنج مرتب از شیبا و جان می خواست که یه قاشق از این برنج خوشمزه رو تست کنید خیلی عالیه خداییش خیلی ضد حال بود اونا فکر می کردند این عطر دلچسب مربوط به برنجه نه قورمه سبزی!!!!!!!!!! شام دسته جمعی و گپ زدن بعد از شام که عمده اش درباره ایران بود  خیلی منو یاد ایران انداخت و ...

دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باز هم روزانه های مریم

اینجا روزها مثل برق و باد می گذره هر روز برای خودش یه برنامه جدید داره تقریبن هیچ روزی به بطالت پاس نشده شاید یادآوری خلاصه ای از ماههای گذشته بدک نباشه

٣ مرداد رسیدیم هند چون خیلی خسته بودیم از قبل برای دو روز یه هتل خوشگل تو کنار دریا رو رزرو کردیم که کمی استراحت کنیم و برای شروع زندگی جدید فِرِش شویم تو این دو روز برای سرو سامان دادن بار و بندیلمون و خرید یخچال و تمیز کردن خونه گاهی به خونه یه سری می زدیم بارهایی که فِریت کرده بودیم هنوز نرسیده بودما چیزی حدود ۴٠٠ کیلو بار ارسال کردیم و بیشتر از اونچه مجاز به آوردن بودیم همراه آوردیم البته اضافه بار زیادی هم پرداخت کردیم برای ٣٠ کیلو اضافه بار مبلغی معادل ۴٠٠ کیلو فریت پرداختیم !

مامور بررسی بار پرسید تو این چمدون چیه؟ من گفتم اسباب بازیه بچه یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو اون یکی چمدون چیه ؟ من گفتم اسباب بازی! اون که فکر کرد من دارم مسخره اش می کنم با عجله و عصبانیت در چمدونها رو باز کرد وقتی ببا اسباب بازیها خمواجه شد کلی خجالت کشید من میدونم تو دلش می گفت شما خولید که اینهمه اسباب بازی حمل می کنید

خلاصه بعد از ده روز پس از کلی زنگیدن و پیگیری وسایلمون رسید بعد از چیدن وسایل خونمون شکل و شمایل خونه ایرانی به خودش گرفت البته مبلمانی که سفارش داده بودیم هنوز حاضر نشده بود هر روز که از جلوی اون فرنیچ شاپ رد می شدیم یه سری می زدیم و سراغ مبلمامونو می گرفتیم اون هم با پررویی تموم هر روز می گفت 2 روز دیگه حاضره اولش ما باور می کردیم بعد که این دو روزهای متوالی طی می شد و از مبلها خبری نبود باز می رفتیم سرش یه کمی با اخم و تخم و داد و بیداد باهاش حرف می زدیم و اون هم لبخند به لب به ما اطمینان می داد که دو روز دیگه مبلهاتون آماده است اما بعدش پیگیری مبلها برامون یه تفریح بزرگ بود یه جورایی خودمون هم بدمون نمی اومد که مبلهامون حاضر نشه و بریم فروشگاه بازم اون سرشو تکون تکون بده و به ما بگه be sure after 2 dayes your fernich will be ready بالاخره تو این رفت و اومدها گاهی وقتها خانواده صاحب فرنیچ شاپ رو هم می دیدیم علیراد با پسرشون که 2 سال بزرگتر بود بازی می کرد من هم با خانمش تبادل اطلاعات فرهنگی اجتماعی خانگی می کردم محمد هم که دیگه با آقا دوست شده بود. دیگه مبلمان رو فراموش کرده بودیم گاهی ما رو خونه شون دعوت می کردند و گاهی هم ما اونا رو دعوت می کردیم تو این وسطا یواش یواش مبلای ما هم آماده شد حالا ما دو چیز خوب داریم یه سری مبلای سفارشی ساخته شده بسیار شیک که البته مستر جان احتمالن روشون ضرر هم داده هم یه خانواده خیلی خوب برای دوستی الان تقریباً هفته ای یک بار میان منزل ما برای صرف غذای ایرانی و ما میریم منزلشون برای غذای هندی گاهی هم با هم مسافرت می ریم که درباره اونا بعدن می نویسم

اما خلاصه مهر و محبت این هندیها یه جورایی آدمو می گیره و بدقولیشون اصلن اذیتت نمی کنه اینجا هیچ وقت برای هیچ چیزی دیر نیست! مهم اینکه برسی حالا کی برسی مهم نیست!

از درس و دانشگاه

روزهای اول همش سرگرم تجهیز منزل بودیم اصلن یادمون رفته بود برای چی اومدیم اینجا بعد از 15 روز یه قراری با استاد راهنام گذاشتم و پروپزال نهاییم رو بهش نشون دادم اونهم یه سری اصلاحات جدید رو روش اعمال کرد بعد از انجام اصلاحات گفتم می تونم برای دکترال کمیتی وقت بگیرم گفت نه یه کم دیگه هم کار داره بازم اصلاحات بازم اصلاحات و بازم اصلاحات به حدی که دیگه اصلن موضوعم داشت تحدید می شد یه روز به من گفت نمی تونیم این کار رو توی هند انجام بدیم گفتم چرا؟ گفت موضوع تو رو تو هند نمی شه اجرا کرد متناسب با ایرانه و این نفعی برای دولت هند نداره و تو باید موضوعت رو عوض کنی!!!!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااای این برای من فاجعه بود محمد از پروپزالش دفاع کرده بود و من تازه باید یه موضوع جدید رو کار می کردم حالم طوری بود که انگار یه کامیون آجر رو سرم خالی کرده باشند من که وقت زیادی هم نداشتم حالا باید از اول شروع می کردم عقل به جایی قد نمی داد هیچ موضوعی برام جذابیت نداشت . استادم یه موضوع پیشنهاد کرد درباره مکانیزم های دفاعی دانشجویان در مقابل استرس و ارتباطش با ویژگیهای شخصیتی آنها. من هم از سر ناچاری قبول کردم کارم دیگه در اومده بود چند شبانه روز سرچ می کردم مقاله می خوندم و از این در و اون در کتاب و ... این موضوع هیچ ارتباطی به موضوع قبلی من نداشت اولش هم عصبانی بودم هم بی میل اما بعد مطالعه درباره این موضوع به سرعت علاقه مند شدم و الان خوشحالم که این موضوع رو انتخاب کردم حالا دو تا موضوع دارم می تونم رو موضوع اولم به عنوان یه طرح کار کنم و رو موضوع دوم به عنوان پایان نامه کار کنم. خدایا بازم شکرت

به سلامتی من هم از پروپزال جدیدم دفاع کردم تو جلسه دفاع رئیس دانشکده هم حضور داشت و کلی برای موضوع اولم افسوس خورد و به جای اینکه رو موضوع جدید بحث کنند داشتند درباره عملی بودن یا نبودن موضوع اول در هند بحث می کردند. 

ماه مبارک رمضان

 

 

پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows