*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
آخرالزمان

بیا تا زمین و زمان را کمی خم کنیم

نگاهی به آغاز و انجام آدم کنیم

تو کی عالم ذر بگفتی بلی

مگر بودی آن گاهِ قالوا بلی 

نخست آدم اندر بهشتی بزیست

چگونه پس از خبطی اندر زمین می گریست

چه گویند معراج کرده رسول

بدیده تنی آدم اندر ضلول

و چون ابن مریم برفت از جهان 

نمانده اثر از وی اش در مکان

چرا گاه میلاد سوم ولای همام

بگریید پیغمبر از یاد کرب و بلای امام 

همین ها که گفتم تو را بس نبود؟

اگر گوش کردی گرفتی وگرنه چه سود!

پ ن ۱ :

پاریا بحث من رو در تعارض با آموزه های دینی از جمله مبدء و معاد دانسته اند

شاید این شعر بتونه پاسخی برای اونها باشه

پ ن ۲ : ادامه بحث درباره زمان نیاز به مطالعه بیشتر داره یه چیزایی تو ذهنم هست و  تا چند پست دیگه هم می تونم ادامه شون بدم. اما به دلیل عدم همراهیه شما به این نتیجه رسیدم که این مباحثات نمی تونه برای شما جذاب باشه. یا شاید من نمی تونم این مباحثات رو مدیریت کنم. البته از همه اونهایی که بطور جدی نظر دادن و مباحثات منو دنبال می کنند تشکر می کنم من دلم می خواست یه دیالکتیک در این زمینه راه بیاندازم اما از اونجایی که من آدم عجول و کم صبری هستم شاید این گفتمان توی این فضا به نتیجه ای که من دوست دارم برسیم نرسه.

پ ن ۳ : اگه علاقه به ادامه بحث داشته باشید بازم این سلسله بحثها رو ادامه می دم. البته من به بحثهای فلسفی علاقه زیادی دارم. حالا هم که دوباره بیماری نظریه پردازی من عود کرده به ناچار شما باید منو برای مدتی تحمل کنید. فقط ممکنه موضوع بحث رو عوض کنم موضوعی جذابتر رو انتخاب کنم. برای اینکه در دام اندیشه بی سر و ته من نیافتید موضوعات مورد علاقه خودتون رو پیشنهاد بدید.

سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

زمين و زمان

زمان و فاصله یا مکان چه ارتباطی با هم دارن؟

کی می تونه یه تعریف فیزیکی یا فلسفی از مکان و یا از زمان بده؟

یکی از تعاریف موجود از زمان به عنوان  ترتیب شدنها یاد کرده

و مکان رو به معنی ترتیب بودنها دانسته است.

نظر شما چیه؟ زمان و مکان چطوری می تونند با هم در ارتباط باشند؟

شایدم فکر کنید که این دو تا هیچ ربطی به هم ندارند.

خواهش می کنم کمی فکر کنید و ربطی هر چند بی ربط بین این دو مقوله پیشنهاد بدید.

یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جريان زمان

تا حالا به گذشت زمان فکر کرده اید؟

اول گذشته بعد حال و نهایتاْ آینده

امروز آینده گذشته است و فردا آینده امروز

آیا واقعاْ جریان عبور زمان از همین مجراست؟

اگه ذرات زمان را به صورت الکترون در نظر بگیریم آیا مسیر حرکت این الکترونها از گذشته به امروز و از امروز به آینده است؟ آیا این امکان وجود دارد که جریانی موازی ولی غیر هم جهت با این روند باشد اما ما از درک آن عاجز باشیم؟ یعنی اینکه جریان زمان از آینده به امروز وجود داشته باشد. اما بدلیل محدودیت فاهمه بشری قادر به درک آن نباشیم؟

این جریان ادامه دارد در پست بعدی بازهم درباره این موضوع خواهم نوشت

لطفن سئوالات مرا با دقت مطالعه فرموده و پاسخ دهید. پاسخهای شما می تواند راهگشای بن بستهای اندیشه من باشد

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پيش آگهی

تا حالا به این موضوع فکر کردید یا بهش برخورد کردید که کاری رو قبل از اینکه رخ بده درباره اش اطلاعاتی بصورت ناخدا گاه داشته باشید به این موقعیت فکر کنید 

در حالت عادی و سیلان و عمق و غور فکری معمول خود هستید اتفاقن چیزی به ذهن شما متبادر می شود که ممکن است حتمن هم با رشته افکار فعلی شما ارتباطی نداشته باشد مثلن یاد یکی از دوستانتان بیافتید بعد به خودتان بگویید خیلی وقته که ازش خبری ندارید دقایقی بعد یا روزی بعد زنگ تلفن به صدا در می آید و دوستتان پشت خط است بهش می گید خدا شاهده من همین الان یا دیروز بود که بهت فکر می کردم .

به نظر شما فکر لحظه پیش یا روز گذشته شما یک پیش آگهی بوده؟ یا یک تله پاتی ذهنی است؟

اگه می گید تله پاتی باید یادتون باشه که ممکنه شما دیروز فکر کنید. امروز دوستان یک موقعیتی براش پیش اومده که نیاز به اطلاعاتی داره که شما اونو در اختیار دارید بازم می گید تله پاتیه؟

من بارها این تجربه رو داشتم تلفن زنگ می خوره وای چه حلال زاده دیروز داشتم بهت فکر می کردم اونم می گه وا چه جالب من هم همینطور به فکرتم (چاخان می گه به ادامه توجه کنید) خوب چه خبر یادی از ما کردی  والا همینطوری دلم تنگ شده بود گفتم هم یه حالی از تو بپرسم و ...آخر سرش هم می گه راستی می خواستم شماره تلفن مثلن شهلا رو ازت بگیرم یا اینکه راستی فلان کتابت رو به من قرض میدی و ...

به یه موقعیت دیگه توجه کنید بازم تو عمق و غور ذهنی یه چیز بی ارتباط یادتون می افته مثلن یاد حرم امام رضا می افتید یا جاده شمال دو سه روز بعد برنامه سفر براتون پیش میاد  یا اینکه به یه بیماری فکر می کنید و ساعتی بعد از تلویزیون اطلاعات کاملی از اون بیماری دریافت می کنید به نظرتون اینا یک پیش آگهیه نا خداگاه نیست؟

یه وقتایی هم می گید خیلی وقته که زلزله نشده بعد از چند ساعت زلزله میاد به نظر شما اینا تصادفی به ذهن ما می رسه یا یه جور پیش آگهیه که ما اطلاعات کاملی از اون نداریم یا اصلن مورد توجهمون نیست.

لطفن به این سئوالایی که پرسیدم به دقت توجه کنید و به دقت پاسخ بدید این بحث یه بحث ادامه داره تو پستهای بعدیم هم به این مبحث خواهم پرداخت.

شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

از خيال تا واقعيت

من یک فرضیه جدید دارم که اگه به اثبات برسه احتمالن می تونه طرز فکر بشر و اصلن طرز تلقی ایشان از امور مادونی و ماورایی رو تغییر بده.

 اینکه چطوری می تونم این فرضیه ام رو بیازمایم و بصورت یک نظریه در بیارم فعلن برام مقدور نیست. یه جورایی هول کردم. اصلن گشتالتم بهم ریخته. نمی تونم امورات ذهنیم رو سازماندهی کنم.

یعنی اصلن در شرایط فعلی نمی دونم از کجا باید شروع کنم

همش می ترسم یه نفر دیگه بیاد و به این حقیقتی که من دست پیدا کردم دسترسی پیدا کنه خیلی ناراحت دزدیده شدن ایده ام نیستم فقط رسالت سنگینی را به دوش خود احساس می کنم و فقط می دانم که من می توانم به جهانیان بگویم که ...

 معمولن اگه کسی می خواست در چنین موضوعی تحقیقی رو انجام بده مشورتهای خوبی براش داشتم اما الان تو کار خودم موندم دلم می خواد یکی بیاد و به من کمک بکنه

نمی دونم چقدر خوب تونستم منظورم رو برسونم

به قول مرحوم قیصر امین پور  

می خواستم بگویم

((گفتن نمی توانم))

آیا همین که گفتم

یعنی

همین که گفتم؟ خدایش رحمت کناد

چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ماهی جونم نمير

ماهی جونم سلام من اومدم

اه  تو چرا اینجوری شدی!!!؟؟؟ یکی بیاد کمک کنه ماهیم داره می میره.

ماهی چشماشو یواش باز کرد اهههههه زنده است

اما حیف بازم نمی تونست بدنشو تکون بده 

ماهی جونم تو رو خدا نمیر

مریم جون اون اول و آخر باید می مرد .

اما اون هنوز نمرده باید یه کار کنیم باید نجاتش بدیم .

مریم اگه همه کاری براش بکنیم اما بازم زنده نمونه چی؟

یعنی تو می گی دست رو دست بذاریم و شاهد مرگش باشیم؟ اگه هر کاری که از دستمون بر می آد رو انجام بدیم بعد بمیره حداقل وجدانمون آسوده است که براش همه کاری کردیم خدا نخواست که بمونه.

مریمم اما اگه ما براش کاری نکنیم چی؟ یعنی خدا نخواسته که ما براش کاری بکنیم تا زنده بمونه اگه خد بخواد زنده بمونه اگه ما کاری هم براش نکنیم بازم زنده می مونه .

حالا وقت این بحثهای فلسفی نیست بیا زودتر یه کاری بکنیم

ببین مریم من وقتی می تونم یه کاری رو بکنم که پیش ذهنم یه توجیهی براش داشته باشم یعنی فلسفه ذهنی  من انجام اون کار رو تایید بکنه یعنی اصلن ذهنم فرمان اجرای اون کار رو صادر کنه تو چی؟ آیا تو بدون فکر عمل کنی؟

خدایا خودت دل و فکرمو یکی کن تا بتونم به ماهی بیچاره کمک بکنم

سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کودکی

دوباره توپ خاطرات دوره کودکیم به حیاط همسایه افتاده است.

کاش در گوشه ای از حیاط آرام خفته باشد .

از دیوار یادگارهای خانه همسایه بالا می روم.

توپم را روی آب شفاف حوض بزرگ وسط حیاط می یابم.

به سرعت اما بی صدا از روی دیوار به حیاط میروم

و پاورچین و نرم نرم خود را به پای حوض میرسانم.

 توپ درست وسط حوض است.

پس از چند بار تلاش باز هم توپ غلطان و چرخان از زیر دستم در می رود.

می شنوم صدای فریاد پیرزن همسایه را

که با عصای بلند شده لنگان لنگان و شتابان به دنبال من می آید

و من خیال توپ را رها می کنم و به سرعت نور به دنیای بزرگسالی باز می گردم

آه باز هم توپ خاطرات کودکیم در حیاط همسایه جا مانده است.

شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows