*-*زندگي*-* *-* ميگذره اما به سختي*-* تو را من چشم در راهم
ادامه ادامه سفر

من که خیلی دلم می خواست منگلور رو ببینم از جمع خواستم که سر راه یه چرخی تو شهر بزنیم اما چون دیر بود موافقت نشد فقط سر راه به اطراف به شدت توجه می کردم. چند تا پل قدیمی و خوشگل قرمز رنگ مثل پلهای فیلمهای انگلیسی قرن ١٧ توجه منو به خودشون جلب کردند انگار پلها با من حرف می زدند خیلی دلم می خواست برم پایین و از نزدیک لمسشون کنم اما حیف که فرصت تنگ بود. بیل بردهای بزرگ تبلیغاتی شهر که افقهای آینده شهر رو معرفی کرده بود هم برام جالب بود از شهر خارج شدیم پرونده ایالت کارناتاکا هم بسته شد و وارد ایالت زیبای کرالا شدیم. همینطور که به طرف جنوب حرکت می کردیم حرم گرما و هوای پخته بیشتر حس می شد. شب بود و ما در کنور بودیم برای نماز توقف کردیم ٢۵ درصد مردم ایالت کرالا مسلمان هستند که اغلب در شمال این ایالت ساکن هستند. صدای اذان از مناره های شهر به گوش میرسید ملیحه که دلش لک زده بود برای اذان داشت از شنیدن صدای اذان ذوق مرگ می شد. برای نماز نزدیک یک پمپ بنزین توقف کردیم یکی از مغازه دازان اطراف کلاه مکه ایی سرش گذاشته بود بهش گفتم حاجی قبله کدام طرفه؟ اونم با ذوق و شوق جهت قبله را به ما گفت و همین که دید من دنبال خلوتی برای نمازم کلید مغازه اش رو در اختیارمون گذاشت تا اونجا نماز بخونیم رفتیم تو پمپ بنزین وضو گرفتیم یک دستشویی وحشتناکی داشت که خدا می دونه. تمیز بود اما انواع و اقسام حشرات رو می شد دید من از مارمولک بشدت واهمه دارم یه چیزی تو مایه های یه کروکدیل کوچولو رو دیوارش بود که داشت منو قبض روح می کرد.

خلاصه بعد از نماز یه جایی گیر آوردیم توش شام خوردیم و بکوب به طرف کوچین حرکت کردیم وای مگه این جاده تمومی داشت برو برو برو برو بعضی وقتها هم یه تابلو رو دوبار می دیدم نمیدونم چطور بود که هر چی جلوتر می رفتیم بعضی وقتها تابلو ها فاصله بیشتری رو نشون میدادند مثلاً تابلو بود کوچین ٢٠٠ کیلومتر جلوتر که میرفتیم می شد کوچین ٢١٣ کیلومتر ما بکل گیج شده بودیم و عجیبتر اینکه ما با سرعت ٨٠ کیلومتر می رفتیم حسابش رو می کردیم که ٢ یاعت دیگه با همین متوسط سرعت باید برسیم اما ۶ ساعت بعد رسیدیم! خلاصه ما حدود ۶ صبح رسیدیم کوچین خسته و کوفته و برای اینکه راننده تو راه خوابش نگیره تا اونجا که می تونستیم بیدار مونده بودیم.

محمد از قبل یه هتل رزرو کرده بود رفتیم اونجا تا ساعت ٩ صبح خوابیدیم من کمی بیشتر خوابیدم ترجیح داد

شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ادامه سفر

شاد و شنگول مناظر زیبای استان کوچک گوا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم راه بلندی را پیش رو داشتیم مقصد بعدی ما کوچین بود اما من مطمئن بودم که امشب به  کوچین نخواهیم رسید راننده از اینجا به بعد را تا به حل نیامده بود زبان محلی منطقه را هم نمی دانست جاده ها هم تابلوهایی به زبان و خط محلی داشتند ما مثل بی سوادهای کر و لال بقیه مسیر را باید می رفتیم جاده بسیار خلوت بود و برای آدرس پرسیدن کلی باید صبر می کردیم که یک ماشین رد شود که راننده آن زبان انگلیسی بداند. تو هند اغلب زبان انگلیسی می دانند اما تو این منطقه کمتر می دونستند البته منطقه مسکونی هم نبود جنگل بکر بود در راه محمد داشت می گفت که تو این دو سال که هند بوده هنوز تصادف ندیده ناگهان با ترافیک سنگینی به علت تصادف مواجه شدیم!

مجال خوبی بود برای بحث و تبادل نظر من و ملیحه کلی با هم درباره عرفان و فلسفه بحث کردیم من همیشه از بحث آزاد لذت می برم البته با آدم آزاد اندیش نه دگم.

محمداینا امید داشتند که اگه شلاقی بریم نصفه شب میرسیم کوچین عددهای تابلوها که اینو می گفت بین راه یه ساحل بود که در انحصار روس ها بود غروب به اونجا رفتیم و چیزی بین ناهار و شام خوردیم. ساحلش به نظر من قشنگ نبود. اما خانوماش خیلی قشنگ بودند! بعد از ساعتی دوباره به راه ادامه دادیم شب شد ما تازه رسیده بودیم به منگلور. من منگلور رو خیلی دوست داشتم و تو اونجا  احساس وطن می کردم خیلی خسته بودیم دو سه تا هتل رو بررسی کردیم برای خواب اما یه هتل بسیار توپ که از هر نظر بی نظیر بود رو پیدا کردیم و خواب از سرمون پرید. رفتیم شام یه اردور رویایی بسیار خوش ترکیب و خوشمزه و در عین حال ارزون منتظر ما بود ما هم تا خرخره خوردیم. قرار بود زود بخوابیم تا فردا صبح زود حرکت کنیم اما مگه می شد از امکانات هتل گذشت محمد که اگه اینترنت ببینه یادش میره برنامه ش چی بود رفت نشست پشت کامپیوتر و ... امیر و ملیحه و من و علیراد هم از شاپهای هتل و امکانات تفریحی اون استفاده کردیم. بعد حدود دو ساعت تو وان جکوزی دار توی حموم خوابیدم برای کمر دردم عالی بود انگار دوباره از مادر زاده شده بودم. قرار شد صبحونه رو که خوردیم حرکت کنیم بعد برای اینکه معطل نشیم برای ناهار قرار شد صبحونه رو دیرتر اما حسابی بخوریم. موقع صبحانه چیزی به قاعده یک ناهار خوردیم. من حاضر و آماده بودم راننده هم همش التماس می کرد زود باشید تا بازم به شب نخوریم لباسهایی هم که دیشب برای خشکشویی داده بودیم آماده بودند همه وسایل رو گذاشتم تو ماشین و رفتم نشستم تو ماشین ٢٠ دقیقه صبر کردم ام خبری از بقیه نشد رفتم بالا. گفتم پس شما کجایید؟ ملیحه گفت بعد از نماز ظهر حرکت کنیم بهتره تا نماز ظهر یک ساعت زمان داشتیم محمد هم همچنان پای اینترنت!

نماز خوندیم و برای حرکت اماده شدیم تو آسانسور یه پوستر تبلیغاتی ناهار زده بودند که بازم بوفه بود با موارد بیشتر از شب گذشته و تقریباً با همان قیمتت امیر گفت دیشب یادم رفت از تنوع غذایی فیلم بگیرم حالا خوبه بریم برای نهار تا من کمی فیلم بگیرم محمد هم قبول کرد گفت من هم هنوز اتاق رو تحویل ندادم میریم ناهار و بعدش اتاقو تحویل میدیم و میریم! با وجودیکه سیر بودم اما برای ناهار رفتیم امیر بعد از ناهر همه بستنی های دنیا رو هم امتحان کرد من متعجب بهش نگاه می کردم نمی دونم اینا رو کجا می فرستاد! محمد گفت من میرم اتاق رو تحویل بدم بعد زنگ زد که می خواد یه چای هم بخوره و کمی هم سنگینه بهتره دیرتر حرکت کنیم من که میدونستم بازم داره اینترنت گردی می کنه همون پایین موندم تا بتونم خودمو کنترل کنم که غر بهش نزنم از دماغش در بیاد. خلاصه صبح زودمون شد ساعت ۴ بعدازظهر

آخه آدمم اینقده بی برنامه!

به طرف کوچین حرکت کردیم

 

شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چه خاکی گرفته این وبلاگ

آخه به این هم میگن وبلاگ داری هیچ معلومه کجایم

خیلی وقته مطلب جدیدی پست نکردم

اما بهتره لااقل خاطره سفرم رو کامل کنم

کجا بودیم آهان تو گوا و شنای علیراد

بعد از ظهر برای صرف ناهار به کنار ساحل رفتیم بازم براساس تجربه دیشبمون همون وج بریانی رو با ماهی سفارش دادیم واقعاً خوشمزه بود اینقدر خوشمزه که با وجود گذشت مدتها از اون تاریخ الان که کاملاً هم سیر هستم دلم می خواد یک بشقاب پر از اون غذا رو بخورم یه آقایی داشت تلفنی با دوستش صحبت می کرد از لهجه انگلیسی اصفهانیش فهمیدیم که همولایتیه  باهاش سر صحبت رو باهاش باز کردیم بله همشهری محمد بود و یکی از بزرگترین سرمایه گذارهای رستورانهای اون منطقه است. می گفت اینجا رو ایرانی ها آباد کردند اگه یه ساحل آزاد مثل اینجا تو ایران بود اینهمه سرمایه از کشور برای توریسم خارج نمی شد. محمد و امیر گرم صحبت بودند ملیحه نگاهی به پاراشوتهایی که روی آب بالا و پایین می رفتند کرد و دائم می گفت دلش می خواد اینها رو امتحان کنه من کاملن می تونستم روح کنجکاوش رو درک کنم اما با توجه به وجود علیراد نمی تونستم زیاد وارد بحثش بشم چون اگر کوچکترین ندایی می دادم محمد می گفت باشه و بیچاره علیراد چون نمی تونست امتحان کنه نه به اون و نه به من خوش نمی گذشت امیر یواشکی رفت یه قیمت گرفت ببینه چنده انگار خیلی گرون بود چون همش سعی داشت ملیحه رو منصرف کنه. تا شب کنار ساحل بودیم. برای شام به طرف هتل حرکت کردیم. دوباره رستوران دیشب و غذای دیشب و خوابی رویایی.

صبح برای صبحانه باز هم با آن خانواده انگلیسی روبرو شدیم که دیروز تو کنار استخر باهاشون دوست شده بودم اینبار اونا اومدند سر میز ما دبرا (یک خانم 37 ساله با  دختر 5 سال اش مادر و  ناپدری اش) دبرا باز هم داشت از اینکه چقدر به ایرانی ها ارادت داره صحبت می کرد سه تا دختر خوشگل و مامانی ایرانی که خداییش تیپشون روی هر چی فشن تو دنیاست رو کم کرده بود روبروی ما نشسته بودند دبرا مشغول حرف زدن یکدفعه دهانش باز ماند عذر خواهی کرد و سریع به طرف اون سه دختر رفت و یه چیزی به اونا گفت و اونا هم کمی  خودشونو جمع و جور کردند. گفتم چی شده دبرا گفت خانم حواسش نبود سینه هاش کاملاً بیرون ریخته بود. ما همگی زدیم زیر خنده. قرار شد بعد صبحانه دوباره دبرا با دخترش و علیراد برن تو استخر این بار بار عاطفی عمیقی بر روابط حکمفرما شده بود ما بعد از شنا اونا رو دعوت کردیم تو سوییت خودمون و کلی با هم خندیدیم.

برای ناهار بازم رفتیم کنار ساحل همون غذای دیروز با کیفیتی بهتر بعد از غذا ملیحه پاشو کرد تو یک کفش که من پاراشوت می خوام من رفتم چند جا قیمت گرفتم و کلی باهاشون چونه زدم و یک پکیج تفریحی خوب شامل پاراشوت سواری قایق سواری جت اسکی موتورسواری روی آب و یک چیز مزخرفی با نام موز روی آب رو با قیمت نصف قیمتی که امیر برنامه ریزی کرده بود (چونه زده بود) سفارش دادم خلاصه تجربه بسیار عالی بود و برای اینکه علیراد احساس غبن نکنه قایق سواری بردمش  و بعد از تفریحات تا شب در آب ماندیم همه می خورن مست می کنند امیر نخورده مست مست بود به همه خوش گذشت پاراشوت رایدینگ تجربه بسیار شیرینی بود به همه توصیه اش می کنم.

فردا روز رفتن از گوا بود علیراد و مادلینا (دختر دبرا) به سختی از هم دل کندند اما قرار شد اواخر تابستون بیان پیش ما دفتر گوا را بستیم و به طرف دیار خود به راه افتادیم محمد شروع کرد به تعریف کردن از طعم نارگیل سبز و اندر خواص آن سخنها راند من که تجربه اش را داشتم که خیلی سنگینه و برای تو راه چیز مناسبی نیست لب نزدم اما بقیه خودشان را خفه کردند از خوردنش. بعدش همه سنگین شده بودند و سر گیجه داشتند. علیراد در راه ساکت بود به طرز مشکوکی تمایل به خواب داشت ناگهان تهوع اایی همه شلوار و بلوز منو و همینطور لباسهای خودش رو غرق در استفراغ کرد صندلی ماشین کثیف شد و بدبو  از ماشین پیاده شدیم در یکی از خانه های کنار جاده را زدیم و مقداری آب برای تمیز کردن و جایی برای عوض کردن لباس خواستیم آنها هم مهربانانه همه امکاناتشان را در اختیار ما قرار دادندااول رفتم لباسهامو عوض کردم بعد یک نایلون درخواست کردم که لباس کثیفها رو بذارم توش که خانم گفت بهتره اول بشوری بعد بذاری تو نایلون از چاه آب کشید من که تا آنروز این سیستم شستشوی روستایی رو ندیده بودم حسابی گیج شده بودم که خانم مهربانانه زحمت شستن همه لباسها رو کشید برای منو علیراد خیلی جالب بود از چاه اب کشیدن و خوکهای موجود در حیاط خانه! البته در طویله.

محمد با سایر اعضای خانواده خوش و بشی کرد آقابزرگ پزشک بازنشسته بود خانم بزرگ استاد دانشگاه بازنشسته و عروسشان پزشک و پسرشان در آمریکا در یک شرکت مهندسی کار می کرد. با سه نوه شیرین با هم زندگی می کردند به اصرار می خواستند ما را شب پیش خودشان نگه دارند خلاصه برای همه تجربه شیرینی بود بعد که سوار ماشین شدیم همه می گفتند چقدر خوب شد که علیراد روی شلوار مریم استفراغ کرد.

چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مسافری در هند 2

پونا با همه زیبایهایش را به دست خدا سپردیم و عصر به طرف گوا به راه افتادیم امید داشتیم شب برسیم و یا شاید هم نیمه شب در بین راه برای شام در هتلی توقف کردیم و تصمیم گرفتیم شب را همانجا بمانیم اسم شهر دولاپول بود ملیحه از اتاقشان راضی نبود اما سوییت ما بسیار زیبا بود دیزاینش بیشتر شبیه یک آفیس شیک بود تا یه هتل البته علت نارضایتی ملیحه مربوط بود به فاصله توالت تا دیوار کنارش !

فردا صبح برای رسیدن به گوا حرکت کردیم من طبق معمول حال بسیار بدی داشتم از سرگیجه داشتم می مردم البته یه فیلم هم تو راه گذاشتیم و دیدیم کمی شرایط قابل تحملتر شده بود اصلن الان به خاطر نمی آورم که ناهار را کجا خوردیم شاید هم نخوردیم! نزدیکای غروب بود که دیگه به استان گوا رسیدیم انصافاً جز زیباترین نقاط دنیاست و من معذور از تهوع و سرگیجه گهگاه سری برمی آوردم و از پنجره بیرون را نگاه می کردم دیگه داشت هوا تاریک می شد و ما بیچ های زیبای گوا را یکی پس از دیگری به دنبال هتل خوب می گشتیم چیزی حدود ٧-٨ هتل رو دیدیم تا نهایتن یه هتل خوب تو باگا بیچ گیر آوردیم این باگا بیچ که می گم بهترین ساحل گواست البته به دلیل تعطیلات نوروز پر بود از ایرانی ها تقریباً همه فارسی حرف می زدند!

برای شام تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل غذا بخوریم از بس به محمد و ملیحه گفتیم زود باش زود باش که دیگه ساعت شده بود ١٠.۵ شب راه ساحل رو خوب نمی دونستیم یه زن و شوهر سوئدی که خونشون کنار ساحل بود ما رو راهنمایی کردند از ما کار و بارمونو پرسید بعد که فهمید ملیحه پزشکه شروع کرد به تشریح بیماری تخمدانش و تو این هیری ویری از ملیحه می خواست مشورت بگیره! شب خیلی تاریکی بود چون دیروقت بود همه رستورانها بسته بودند و سگها به استقبال ما آمده بود ما که داشتیم از ترس زهره ترک می شدیم مسیر برگشت را خسته و گرسنه و نالان با نا امیدی بازگشتیم که ناگهان دیدیم یه رستوران شیک و خوب هنوز داره کار می کنه ما هم با ذوق بدون هماهنگی همگی پریدیم توش! و یه غذای وج بریانی به همراه ماهی سفارش دادیم شاید این غذا تا به آن لحظه خوشمزه ترین غذایی بود که خورده بودم!

فردا صبح پس از صبحانه آقایان هوس کردند تنی به آب بزنند و همینطور شلوارک بخرند ما رو کشوندند تو آفتاب و ما کلی سوختیم! البته  به دریا نرسید و تصمیم بر این شد که تو استخر هتل شنا کنند از آنجاییکه از تصمیم آقایان تا عمل بسیار فاصله است به هیچ روی موفق به این کار نشدند عوضش علیراد برای اولین بار در عمرش استخر رو تجربه کرد الهی بمیرم برای بچه ام که بنا به شرایط مهاجرتش به هند و وسواسهای ما تا به این روز موفق نشده بود تنی بر آب عمیق بزند!

اولش اصلن امید نداشتم که بتونه تو آب برهتنشو ضد آفتاب زدم و حلقه بادی رو انداختم دور تنش یه خانم هندی تو استخر داشت شنا می کرد ازش خواهش کردم که دست علیراد رو بگیره تا بتونه بره تو آب اونم مهربانانه علیراد رو در آغوش گرفت و با خودش برد تو آب و همینطور غریق نجات استخر با صبر و حوصله سعی می کرد به علیراد شنا یاد بده خدا رو شکر علیراد انگلیسی بلد بود و می تونست ارتباط برقرار کنه و خیلی هم به شنا علاقه مند بود به سرعت به طور مستقل شروع کرد به دست و پا زدن در اب مثل ماهی کوچولو سفره هفت سین شده بود من که کلی ذوق کردم باباش در آن لحظه اونجا نبود اما من از تمام صحنه ها با دقت تمام فیلمبرداری کردم اینقده خود علیراد ذوق می کرد که خدا بدونه نشون به اون نشون که ۴ ساعت تو استخر موند! البته برای اینکه ترسش از ورود به آب بریزه چند بار از استخر به بهونه دوش گرفتن مجدد کشوندمش بیرون و دوباره فرستادمش تو اب بنده خدا غریق نجات چه با دقت و حوصله به علیراد می رسید هر وقت درش می آوردم بیرون برای حوله تمیز پهن می کرد روی تخت کنار استخر و بهش می گفت کمی استراحت کنه به دلیل زمان طولانی ۴ ساعت! مرتب جای چتر رو هم براش عوض می کرد البته علیراد هم قدرشناس بود گهگاه که از اب بیرون می اومد می رفت بوسش می کرد! و البته بگم از محمد چیزی حدود یک ساعت و نیم پس از ورود علیراد به اب سر رسید و وقت علیراد رو در اب دید داشت شوکه می شد وای الان غرق می شه وای الان اب میره بیخ حلقش و ... و شروع کرد به بالا و پایین پریدن و تو چقدر به فکر و بی خیالی کار یه دفعه می شه و ... اما پس از یکی دو دقیقه که مهارت علیراد رو در شنا کردن دید نظرش عوض شد!

خلاصه روز رویایی برای علیراد بود بحدی شاد بود که من تو عمرم این شادی درونی رو در علیراد ندیده بودم.

چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مسافرتی در هند 1

صبح حدود ساعت ٨.۵ بود که از تهران به بمبئی رسیدیم وقتی به فضای باز رسیدیم نسیم گرمی نشان از حرارت  دیر آشنای هند داشت. محمد از قبل با یک راننده از پونا هماهنگ کرده بود که بیاد دنبال ما که بعد از گشت در شهر شلوغ بمبئی به پونا بریم راننده کمی دیر اومد و ما به زحمت با اونهمه وسایل تو ماشین جا شدیم کمی که راه رفت گفت قرار نیست که شهر رو به ما نشون بده و مستقیم میریم پونا محمد با آژانس مربوطه تو پونا تماس گرفت و پس مدتی کلانجار قرار شد ماشین رو عوض کنیم آخه حیف بود بمبئی رو نبینیم. خلاصه جلوی لیلا هتل نگه داشت تا ماشین رو عوض کنیم ما هم تو لابی هتل یه چای و کیک و استراحتی کردیم و از محیط زیبای هتل لذت بردیم در حال لمیدن بودیم که ملیحه گفت دستشویی دارم رفتیم با هم دستشویی متاسفانه دستشوییش شلنگ آب نداشت فقط دستمال داشت ملیحه گفت اینجوری که پاک نمی شیم همه وجودمون نجس می شه از مسئول توالت درخواست چیزی برای آب ریختن کردیم اونهم یه ماگ به ما داد و منو ملیحه به نوبت برای هم اب می بردیم دستشویی کلی اسباب خنده شده بود بعد از مدتی موقع نماز ظهر بود ملیحه باز هم نیاز به دستشویی داشت و چون در آن لحظه مسئول توالت در محل حضور نداشت ما هم در به در دنبال وسیله ای برای طهارت بودیم البته برای ملیحه به مطهرات می اندیشیدیم به ملیحه گفتم سنگ هم از مطهرات است ... و کلی مصادیق خنده دار که نمی توانید تصور کنید ملیحه به امیر غر می زد که اگه آب پاشی که اورده بودند رو تو ساک دم دستی می ذاشت الان اینقدر مکافات نداشتند . خلاصه پیشنهاد می کنم در چنین مواقعی یه نایلون پلاستیکی به همراه داشته باشید خیلی خوب جواب می دهد توش آب میریزی و یه گوشه اش رو هم سوراخ می کنی بهد با فشار آب را از سوراخ به سطح بدن می رسانید! این قسمت زیاد توالتی شد این ماجرا در سفر همیشه همراه ما بود چون این مشکل در جاهای دیگر هم محتمل بود در اولین فرصت آب پاش کوچک مادرشوهر ملیحه که زرد رنگ هم بود از ساک اصلی خارج و به جمع صمیمی ۵ نفره ما اضافه شد ملیحه دختر شیطون و بامزه ایه اصلن بهش نمیاد که پزشک باشه. عادتهای عجیب و نامتعارفی هم داره مثلاً اسم شوهرشو هر دفعه یه چیز صدا می کنه یه روز می گه منصور یه روز منوچهر و یه روز مهناز بیچاره امیر به همشون جواب می ده یه روز امیر مهناز شده بود ملیحه می خواست بره دستشویی به امیر گفت اون مهناز زرده رو بده و امیر هم بیدرنگ آفتابه موسوم را داد از اون به بعد اسم آفتابه شد مهناز زرده!

داشتم از بمبئی می گفتم بله دوستان از اونجایی که من تو ماشین حالم بد می شه و اصطلاحاً موشن سیکینگ دارم اصلن چیزی از بمبئی این کلان کلان کلان شهر ندیدم همش حالم بد بود و هیچکدوم از اماکن تاریخی بمبئی رو ندیدم حتی گیت آو ایندیا رو!

این شهر به حدی بزرگ و پرجمعیت بود که تمومی نداشت می گن ٣۵ میلیون نفر جمعیت داره تقریباً نصف جمعیت ایران تو این شهرند تازه تو حومه اش هم نزدیک ١٨ میلیون نفر ساکنند!

خلاصه برای اینکه به شب برنخوریم و بتونیم راحت تو پونا هتل گیر بیاریم تصمیم گرفتیم سریعتر به طرف پونا حرکت کنیم اما مگه این شهر تمومی داشت حداقل چهار ساعت طول کشید تا از شهر خارج بشیم شاید هم بیشتر تازه نه از این سر شهر به اون سر شهر از وسط شهر به کنار شهر خلاصه به شب برخوردیم و ساعت از نیمه شب گذشته بود که به پونا رسیدیم. تو شب تقریبن چیزی از شهر معلوم نبود فقط هوای خنک و دلنواز شهر کلی ذوق مرگم کرده بود. محمد یه هتل سراغ داشت نزدیک مرکز اوشو در واقع بهترین هتل شهر جاتون خالی من که فقط به خواب فکر می کردم و از تشریفات قبل از ورود به هتل خسته بودم یه ضرب رفتم تو رخت خواب تا صبح.

صبح چشمامو که باز کردیم با یکی از دل انگیزترین مناظر عمرم روبرو شدم فضای سبز  بسیار زیبای حیاط هتل آدمو وسوسه می کرد که با سر از تراس شیرجه بره تو چمنا!  

پس از صرف صبحانه رفتم گردش در شهر پاهام خیلی ورم کرده بود دیگه کفشم تو پام نمی رفت رفتیم یه مال خیلی خوب به نام لایف استایل و به بهونه اینکه لباس مناسب سفر همراه نداریم برای یه عمرمون خرید کردیم الهی بمیرم برای بچه چیز مناسبی برای اون تو این پاساژ پیدا نشد البته علیراد مقدار زیادی لباس مناسب سفر داشت فقط یه کفش تابستونی می خواست که براش خریدیم خلاصه تو چهر روزی که تو پونا بودیم عمده اش به گشتن در پاساژهای مختلف گذشت ناهارها و شامهای مک دونالد و کی اف سی هم خالی از لطف نبود بویژه برای علیراد یه شب هم رفتیم شام تو مرکز اوشو خوردیم . خیلی جالبه همه توریستها می آن پونا برای مرکز اوشو ما فقط برای شام رفتیم اونجا هر روز از پنجره هتل نمایش موزون اونا رو تماشا می کردیم

جمعه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دو مطلب از قلم افتاده و ..

١- شاید براتون مهم باشه از تجربه دندون افتادن علیراد بدونید البته اگه برای شما مهم نباشه در آینده برای خود علیراد مهم خواهد بود

وقتی متوجه لق شدن دندونش شدم یه کمی ناراحت شدم آخه خیلی زود بود حداقل یک سال دیگه انتظارشو داشتم اما خوب چاره چی بود دلم می خواست بدونم چطوری می شه دندون شیریشو تو دهنش برای مدت بیشتری نگه داشت محمد هم که قربونش برم شروع کرد به گلایه که تو کم بهش شیر دادی بخاطر همین دندوناش ضعیف شده و به سرعت همشون می ریزن اما من خیلی خونسرد به علیراد تبریک گفتم که دیگه برای خودش مردی شده این نشونه بزرگ شدنشه و خیلی عالیه علیراد خیلی ذوق کرد و داشت با مشت می زد به دهنش که همه دندوناش یه دفعه بریزه و کاملن بزرگ بشه

٢- وقتی رسیدیم فرودگاه تهران همش خدا خدا می کردم علیراد حرفی از احمدی نژاد نزنه والا همون دم اول با ماشین ما رو می بردن اوین همین که از فرودگاه اومدیم بیرون علیراد گفت این احمدی نژادم که رای مردمو .....

 

شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

من اومدم

سلام دوستان تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد که شرح هر کدومشون مثنوی هفتاد من کاغذ برای اینکه اینهمه کاغذ اصراف نشه یه خلاصه ای از همشون می نویسم.

1- آخرین یادداشتم برمی گرده به 6 بهمن چند روز بعد از اون ما رفتیم ایران برای گرفتن ویزای ریسرچمون.

2- یه چند روزی تهران بودم فقط یکی از دوستامو دیدم و تقریبن جز اقوام درجه یک کسی رو ندیدم . با وجودیکه دلم برای همه دوستام تنگ شده بود اما پیش خودم فکر کردم هوایی می شم همینطور علیراد فقط یکی از دوستاشو دید . اما محمد تقزیباً همه دوستاشو دید.

3- یه عالمه کار داشتم که باید انجام میدادم اما موفق به انجام هیچکدومشون نشدم دریغ از یه دکتر رفتن.....

4- محمد یه سفر دو روزه رفت بندر عباس من هم رفتم خونه مامانم مامانم خونه جدید خریده بودند و من هم در بسته بندی وسایل کمک کردم. همینطور چند روز خرید رفتیم برای تامین مایحتاج خونه نو به هر حال خونه نو وسایل نو میخواد دیگه.

5- از استرس کارای عقب مونده داشتم می مردم. تصمیم هم داشتم تو این مدتی که ایرانم کمی لاغر کنم چون تو هند نون راحت گیر نمیاد و گرونه من به ناچار برنج زیاد می خورم و کمی چاق شدم بنابراین به همه کسانی که منو دعوت کردند منزلشون سفارش کردم غذای نونی درست کنن اما انگار تاثیر عکس داشت چون من تو 40 روز 6 کیلو چاقتر شدم!!!!!!!!!!!!!! البته چون من معمولن جوری چاق می شم که سایزم عوض نمی شه تا نرم روی وزنه معلوم نمی کنه قبل از اینکه بیام خودم رو وزن کردم داشتم شوکه می شدم!!!!!!!

 تولد محمدحسین برادر زاده ام و همینطور برای اولین بار رنگ و مش کردن موهام اتفاق جالب دیگه ای برام بود.

6-چند روز هم رفتیم اصفهان دلم برای شهر زیبای اصفهان یه ذره شده بود یه روز رفتیم میدون نقش جهان کالسکه سواری یه شب هم کنار زاینده رود و دو شب هم رستوران بقیه وقتها هم تو خونه بودیم.

7-اولین دندون علیراد تو هفته آخر ده ماهگی و تو اصفهان در اومد اتفاقن اولین دندون شیریش هم تو 19 اسفند تو اصفهان افتاد. الهی قربونش برم از بس دندونهاش ریزه اصلن معلوم نبود.

8- برگشتیم تهران و اسباب کشی مامان و بالاخره خریدهای لازم که هول هولکی به بیشترشون نرسیدیم.

9-تحویل سال رو تو ایران بودیم در کنار خانواده من و 3 فروردین نیمه شب بلیط برگشت داشتیم اما نه به شهر خودمون به بمبئی!

آخه میدونید شب عیدی همه پروازها به کشورهای عربی که از اون طریق ما دایرکتلی می رسیم به شهرمون پر بود و فقط برای بمبئی جا میداد از طرفی هم امیر و ملیحه همون دوستامون که یه بار هم خاطره شمال رفتنمون با هم رو نوشته بودم تصمیم داشتند بیان هند دو هفته پیش ما باشند بهترین راه همون بمبئی بود که از فاصله بمبئی تا تیریوندروم رو با ماشین می تونستیم سیاحت کنیم. داستانش خیلی جالبه البته برای من و یه کمی طولانی بذارید دنبالشو تو پست بعدی براتون بنویسم

 

پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بز چین!

هفته پیش علیراد رفت حموم یه دفعه سرش اورد بیرون و گفت مامان قشنگ شدم؟

منم داشتم می گفتم اره مامان خیلی قشن!!!!!!!!!!!!! که یه دفعه دیدم واااااااااااااااااای علیراد با قیچی جلوی موهاشو از ته کوتاه کرده!

بهش گفتم مامان جان چرا این شکلی کردی خودتو می گه چون تیچرم گفته کات یور هیر!

می گم تیچرت نگفته خودت کوتاه کن گفته مامانت یا آقای آرایشگاه(به قول خود علیراد) موهاتو کوتاه کنه.

باباش خیلی عصبانی شد کلی دعواش کرد اما من خیلی خوشحال بودم ولی حیف که نمی شد به روش بیارم و الا همیشه می خواس اینکارو بکنه.

خلاصه بقیه موهاشو طوری کوتاه کردم که خیلی تو ذوق نزنه اما انگار چاره ای نیست باید یکی دو ماهی صبر کنیم تا موهای متعادلی داشته باشه عکسشو متعاقباً می ذارم

سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

علیراد و بسکتبال

یه دو سه ماهی هست که در فکر پر کردن اوقات فراغت دو روز در هفته تعطیلیه علیراد با ورزشی مناسب هستیم تا هم شادابی روحی و جسمی او را تامین کنیم و هم نظم و ترتیب و قانون مداری در حین بازی جدیه گروهی رو یاد بگیره

درباره انتخاب رشته ورزشی قبلن از خودش نظر خواهی کردیم استعدادش رو هم تو چند ورزش مختلف سنجیدیم و تو این دو سه ماه به اتفاق به این نتیجه رسیدیم که بسکتبال ورزش مناسب برای علیراده

یکشنبه صبح برای ثبت نام تو کلاس بسکتبال رفتیم استادیوم مرکزی شهر یه جای وسیع برای تخلیه انرژی

۶-٧ تا بچه قد و نیم قد مرتب وایساده بودند تو صف و به ترتیب توپ رو می انداختند تو بسکت علیراد از دو تاشون از نظر  قدی بلندتر بود مربیش علیراد رو نفر دو تا به آخر گذاشت که به ترتیب بیان توپ بیاندازند همه بچه ها وقتی توپ می انداختند دوباره می رفتند ته صف و سر نوبتشون توپ می انداختند نوبت علیراد شد توپش رو انداخت و رفت دو تا به آخرین نفر ایستاد باز به سرعت نوبتش شد و بازم رفت دو تا به آخری و همینجور ادامه داد بعضی وقتا هم که میدید یکی حواسش نیست می رفت سر جاش کارش به جایی رسید که توپشو که می انداخت می رفت پشت سر نفر قبلیش وایمستاد بچه گنده های کلاسشون هم از این شیوه استفاده کردند یک بی نظمی تو سالن ایجاد شد که نگو معلمش هم نمی دونم ملاحظه خارجی بودن ما رو کرده بود یا کلاً براش مهم نبود هیچگونه واکنشی نشون نمی داد دیگه خودم می خواستم برم بگم بابا این بچه داره حق دیگران رو ضایع می کنه باهاش برخورد منطقی بکنید که باباش گفت مربیش حتمن تجربه اش از ما تو این زمینه بیشتره خلاصه تجربه دلچسبی براش بود یک گل هم زد بعد از اون بردنشون تو گروه و تیم ترکیبی با گروههای بزرگسال با تجربه تر

علیراد از این که یکی اونو تو گروهشون راه داده (انتخابش کرده) خیلی هیجان زده بود البته بنده خدا می خواست فقط بازی کنه برای همین همه آدما براش حکم تیم رقیب رو داشتند سعی می کرد ازشون توپو بگیره حتی از همگروهاش با سماجت توپ می قاپید اما یه چند باری هم برای همین سماجتش تشویق شد چون توپ رو از یه پسر دوازده ساله که کاپیتان تیم مقابل هم بود گرفت و تا نزدیک بسکت مقابل برد. خلاصه ما هم امیدوار شدیم قانون مندی رو یاد بگیره دو ساعت به سرعت سپری شد و ما شاداب برگشتیم خونه علیراد اخلاقش عوض شده بود حدس می زنید چه جوری شده بود؟

سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مرجع تقلید من

افتخار می کنم به روزی که آیت اله صانعی رو به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم.

آنگاه که انتخابش می کردم نظر آن مجمع برایم اهمیتی نداشت من او را برگزیدم بدون اینکه توجه به صدور سند مرجعیتش از تو داشته باشم و براهش هستم بدون اینکه نظر تو برایم اهمیتی داشته باشد.

سلام بر روزی که تو به دنیا آمدی و سلام بر روزی که آیت خدا شدی و سلام بر روزی که ما تو را برگزیدیم.

از دوستان زیادی خبر دارم که پس از صدور رای آن لاستیک دنا بر سر، آیت اله صانعی را به عنوان مرجع تقلید برگزیدند.

 

یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸ - مريم | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows